√ به روزهای بهتری که در راهند، لبخند بزن
وقتی توی گرمای شدید این روزها٬ نسیم محبت می وزد ..
وقتی قرار است روزهای جدیدی آغاز شوند .. روزهایی بهتر ..
وقتی توی گرمای شدید این روزها٬ نسیم محبت می وزد ..
وقتی قرار است روزهای جدیدی آغاز شوند .. روزهایی بهتر ..
ما هم مثل همه ء زن و شوهرهای دیگر قهر می کنیم٬ جر و بحث می کنیم و گاهی ظروف را طرف هم پرت می کنیم! در اتاق پذیرایی٬ آن تابلو گچی که از ظروف شکسته درست شده٬ توجه تان را جلب نکرد؟ خصوصیت آن تابلو این است که شما در نگاه اول فکر می کنید آن ظرف ها کامل اند و نیمه ء پنهان آنها در دل دیوار است. اما با نگاهی دیگر می فهمید که ظرف ها کامل نیستند و فقط لبه ء باریکی از آن ها در دل دیوار و پنهان مانده است. گذشته از این٬ باید بگویم تک تک ِ آن ظرف ها٬ کاسه های سفالی٬ بشقاب های سرامیکی٬ فنجان و نعلبکی های چینی٬ گیلاس ها و بستنی خوری های کریستالی هستند که بنده به طرف شوهرم پرت کرده ام. تازه اگر دقت کنید٬ تکه های خرد و خاکشیر شده ء شمعدان های نازنینم هم به چشم می خورند. نام آن تابلو را "خیانت" گذاشته ام. چون هربار که احساس کرده ام شوهرم به من خیانت کرده٬ یکی از آن ها را شکسته ام.
داستان "شب های چهارشنبه" از مجموعه داستان شب های چهارشنبه : آذردخت بهرامی / نشر چشمه
استراگون : (با تندی.) چیه؟
ولادیمیر: هیچ وقت انجیل رو خوندی؟
استراگون: انجیل .. (فکر می کند.) باید نگاهی بهش انداخته باشم.
ولادیمیر: چهار روایت انجیل یادت می آد؟
استراگون: نقشه های سرزمین مقدس یادم می آد. رنگی بودن. خیلی قشنگ. بحرالمیت آبی روشن بود. دیدنش تشنه ام می کرد. اون جا٬ مقصد ماست٬ به خودم می گفتم٬ اون جا مقصد ماه عسل ماست. شنا می کنیم. خوش می گذرونیم.
ولادیمیر: باید شاعر می شدی.
استراگون: بودم. (به لباس مندرس خود اشاره می کند.) پیدا نیست؟
در انتظار گودو : ساموئل بکت / ترجمه بهروز حاجی محمدی / انتشارات ققنوس
+ شاید به کمی استراحت نیاز دارم.. به کمی سکوت .
بعد از یک ساعت ورزش کردن و دویدن٬ فکر می کردم شاید معجزه ای شود٬ اما هنوز به تو فکر می کنم.
چقدر سرد است
وقتی که نیستی و می خواهمت
"فریبا عرب نیا"
مثلن برای چمدان ها استفاده ی بهتری پیدا کنیم. بعد یاد بگیریم لزومن هر چمدانی به معنی سفر نیست. به معنی نبودن ها٬ دلتنگی ها و احساس غربت کردن ها نیست. می شود حتا یک باغچه کوچک باشد. و خورشید از سمت دیگری طلوع کند و ما خوشحال تر باشیم و لبخند از لب های ِ مان پاک نشود.

عکس: Beata Cervin
باید دوباره با تو آشنا شوم. دوباره بشناسمت .. و بار دیگر عاشقت شوم.
صدایی شنید. صدای یک آهنگ بود. آهنگی آشنا و قدیمی که با خود حسی از امنیت و گرما را به دنبال می آورد. آهنگ را با گوش هایش می شنید٬ با زبانش می چشید٬ با بینی اش می بوئید و با دستانش لمس می کرد.
چهل سالگی : ناهید طباطبایی / نشر چشمه
+ آلبوم ِ مخملی را هم ببینید..
از بیکاری و دراز کشیدن خسته شده بودم و کاغذهای توی کشویم را مرتب میکردم که چشمم افتاد به چندبرگه کوچک رنگی که توی هم تا شده بودند: دستور پخت لازانیا، فسنجون، کوفته .. و حجم خاطره ها که از لابه لای یک مشت کاغذ هجوم می آورند به ذهنم٬ به لحظه هام.
چقدر دوست داشتنی بودند روزهایی که دورهم توی چمن های دانشگاه می نشستیم و حرف می زدیم.. گاهی دستور پخت غذاهایی که تازه یادگرفته بودیم را بهم می دادیم یا کتابهایی که تازه خوانده بودیم، فیلمهایی که تازه دیده بودیم و هرچیزی که تازه کشفش کرده بودیم را به هم معرفی می کردیم. گاهی بحث هایمان درباره کارهای مجله یا کلاسهای شعر بود.یا درباره نقد بعضی کتابها یا مقاله ها. تکه کاغذی که تویش دستور پخت کوفته نوشته شده بود اما٬ کمی متفاوت بود و خاطرات زیادی برایم زنده کرد. خاطره رستوران سنتی با غذاهای خانگی که رنگ و بوی فوق العاده غذاهایش انقدر گیجم کرده بود که وقتی "او" پرسید چه غذایی سفارش دهد میخواستم اسم همه غذاها را بگویم، اما فقط گفتم کوفته و دلمه.. کاغذ را برگرداندم آن طرفش یک شعر کوتاه نوشته بودم و اسم یک کتاب، که لابد همان روز اسمش را شنیده و یادداشت کرده بودم که بعدا بخرم -اما فراموش کرده بودم-
+ ممنون از همه دوستان عزیزم. انشالله همه تون سلامت باشید. من هم بهترم٬ حداقل این طور احساس میکنم.
بدشانسی یعنی بدون هیچ دلیلی یکهو بیمار شوی٬ همسرت هم پزشک باشد اما کنارت نباشد*.. بعد٬ از قارچ های شناور روی سوپت هم بیشتر احساس تنهایی کنی.
هربار که توی تختت چشم باز میکنی ساعت دیواری عددهای پرت و پلا نشانت بدهد و با یک آه دوباره چشم هایت را ببندی و با کابوس هایت دست و پنجه نرم کنی. صفحه وبلاگت را هم که باز می کنی بیشتر دلت بگیرد. با بعضی پست ها بغض کنی و بیشتر دلت تنگ شود٬ و دوباره پناه ببری به تخت خوابت و گوشی موبایلت..
* تلفنی ویزیت شدم!
عکس: Isaac Torres
نگاه می کنم به انبوه مقاله ها و چند کتاب نخوانده. به خودم می گویم حالا فرصت برای خواندن شان هست. اما دیر شده٬ همین حالا هم دیر است.. و من هنوز بی خیال..
+ یک دفتریادداشت کوچک دارم که همیشه یادداشت های فوری ام را تویش می نویسم. امروز چند صفحه اش را ورق زدم و وحشت کردم. یعنی این٬ من بوده ام؟
توی دفترچه یادداشتم به چیزهای ناآشنایی برخوردم. آن قسمتی که لیست پییشنهادی خرید کتاب ها را نوشته ام با خط ناشناس قرمز رنگی -من هیچ وقت از رنگ قرمز استفاده نمی کنم- جلوی اسم بعضی از کتابها × و جلوی بعضی اسم ها کلمه "افست" نوشته شده.. حتما کار آن کتاب فروشی است که آخرین بار برای خرید کتاب رفته بودم پیشش و برای چند لحظه دفترچه را گرفته بود تا سفارش هایم را بیاورد..

عکس: Andre Kertesz
دختر و پسرهایی که ۲۷ می ۱۹۷۰ توی میدان واشنگتن ِ نیویورک نشسته بودند روی چمن ها جلوی لنز دوربین آندره کرتز هیچ فکرش را نمی کردند ۱۴ جولای ۲۰۱۳ دختری هزاران مایل آن سوتر از اقیانوس اطلس با دیدن عکس شان به گریه می افتد..
دوش که گرفتم تیشرت آستین حلقه زیتونی َم را پوشیدم. کبودی بازوی راستم کمرنگ شده. رنگهای بنفشش تمام شده اند و فقط زردها مانده اند. یاد وقتی افتادم که با خنده و شوخی نشستیم روی صندلی ها. آلیانکا کنار من نشسته بود و لبخند می زد. بعد که شروع کردیم بالا رفتن من هم لبخند زدم٬ یکهو که صندلی هامان آمد پایین لبخندهامان جیغ شد٬ جیغ های ینفش٬ اما وقتی آن بالا ۱۰ ثانیه تمام وارونه مانده بودیم رو به زمین و تمام وزنمان را فقط یک میله آهنی تحمل میکرد -همان که رد کبودی اش روی بازوی راستم مانده بود- به تنها چیزی که فکر میکردم "او" بود. به اینکه کاش یکبار دیگر می دیدمش قبل از اینکه مثل ماهی های توی تنگ که توی دست آدم لیز میخورند٬ سُر بخورم و از ارتفاع نمیدانم چند متری بی افتم پایین. به خودم میگفتم کاش برای آخرین بار صدایش را شنیده بودم حداقل. تمام هوش و حواسم "او" بود وقتی بقیه فقط جیغ میزدند*. احمقانه بود اما بعد فهمیدم آن احساس وحشتناک -که لحظه های آخر زندگی مان است- را آلیانکا و افسانه و "ش" هم داشته اند و "ر" که بخاطر دخترکش مانده بود پایین٬ نه آنقدر جیغ زده بود که تمام حنجره اش مزه خون بدهد نه تا حد مرگ ترسیده بود و فقط به عکس هایی که از صورت های ترسیده ء ما گرفته بود می خندید.
× ایـن را هم ببینید لطفن.
* برایم جالب است که به چیزی جز "او" فکر نمیکردم.. به هیچ چیز ..
مثل لحظه های انتظار توی ایستگاه شلوغ مترو.. و بغض پنهان توی نگاه بی قرار و سرگردان..
+ بوی غربت و دلتنگی ..

عکس: Bruce Davidson
نگاهم دنبال عقربه های ساعت می دود و بهشان نمی رسد. می دود و به نفس نفس می افتد. می ایستد٬ جا می ماند. دوباره شروع می کند به دویدن٬ باز جا می ماند. تمام روزم را با نگاه دوختن به ساعت شب میکنم. ساعت دیواری٬ ساعت مچی٬ ساعت های لعنتی گوشه و کنار خانه. میدانم فرصت ها یکی یکی پر می زنند و می روند اما دستم به نوشتن نمی رود. صدایش توی گوشم زنگ می زند "بهم قول بده" و صدای دیگری که "قول میدم" . بعد آه می کشم و می خواهم شروع کنم اما نمی شود..
+ به "آن روزها" که فکر میکرد٬ چشم هایش برق شادی داشتند.
خانواده ام٬ دوست هام٬ به نظرم بیشتر از قبل دور می آیند. در اصل همچنان دوست شان دارم٬ و یادم می آید که دوست شان داشته ام٬ اما دیگر سعی نمی کنم ازشان خبر بگیرم یا از خودم بهشان خبر بدهم. نسبت به آنها نه نگرانی حس می کنم نه دلبستگی. از این پس٬ همراهی یک تختخواب خوب را به همراهی آنها ترجیح می دهم٬ یک ترانه را به گفتگو با آنها٬ بوی یک گل سرخ یا یک لیوان چای را به بوسهء آنها.. دلخوشی های بزرگم را در لذت های کوچک پیدا می کنم.
همسر اول : فرانسوا شاندرناگور / ترجمه اصغر نوری / انتشارات نگاه
+ رابطه من و دوست هام این طوری شده. باید بترسم؟ وقتی تولدها٬ مهمونی ها و دعوت ها رو یکی یکی رد میکنم؟

عکس: گاخان گونی هان
به یاد روزی که روی سنگفرش پیاده رو ها٬ دوتایی قدم بزنیم و دستهات مال من باشه..
پَستی ها٬ ظلم ها و چیزهای تلخی که می بینی٬ می شنوی٬ حس میکنی.. شک می اندازد به تمام وجودت .. شک به "عدالت" ..
اصلن هم فرقی ندارد که این تلخی ها برای کسی اتفاق افتاده اند که حتی ندیده باشی اش. تمام دردش را ندیده حس کنی و چشمهایت خیس شود و هی بغض قورت بدهی.
به تمام این ها "خواب" ها هم اضافه شوند. خواب "آلیانکا" را ببینی و وقتی بیدار شدی فقط لبخندش توی ذهنت و گرمی دستهاش توی دستت مانده باشد. بعد هی زل بزنی به عکسش توی گوشی و هی بغض کنی. گریه کنی. بغض کنی. گریه کنی. بغض کنی. گریه کنی ..
+ لذت غرق شدن در سکوت ..