√ از حوالی باران
مرد جوان نشسته بود روی صندلی و به چشمان شاگردها نگاه میکرد و فرمول هارا با حوصله توضیح میداد . بخش ژنتیک .. جزوه ای با دست خط دوست داشتنی و آشنای زن روی میز بود که چند شب قبل پاکنویسش را تازه تمام کرده بود و سرمیز صبحانه بالبخند داده بودش به مرد . قطره های باران با شدت به پنجره های کلاس کوبیده میشد.
طوری که تمرکزش بهم نخورد گوشی را برداشت و نوشت:
ــ : خانومی ؟ کجایی ؟ مواظب خودت باش٬ میدونم چتر نداری .
اول نم نم بود ولی حالا خیلی تند میبارید٬ با قطره های درشت .
زن توی پیاده روی خیس٬ روی یک خط راه میرفت ٬ انگار داشت بازی میکرد . دستهایش را زده بود زیر بغل٬ انگار خودش را بغل کرده بود٬ سرما میرفت توی مانتویش که خیس بود از باران ناگهانی پاییزی . پرهای روسریش توی هوا میرقصید ..
نگاهی به گوشی موبایلش انداخت٬ پیامک جدیدی چشمک میزد. انگشتانش سِـر شده بود از سرما٬ با زحمت نوشت :
ــ : خوبم .
زیر آفتابگیر مغازه ای ایستاد و خواست سیگاری روشن کند بلکه گرم شود٬ اما فندکش را جا گذاشته بود. با گامهای مردد از عرض پیاده رو گذشت و کنار خیابان ایستاد٬ توی تاکسی یادش آمد قرار بوده کتابی بخرد که نخریده و تلفنی بزند که نزده. چشمانش را بست و توی دستهای سِـر شده اش٬ ها کرد ..
" آبان ۹۱ "

نقاشی : گریگوری تیلکر
× روزنوشتی ست از سه شنبهء بارانی ام٬ دوم آبان ..
من مُـرده بودم/