√ آخرین فکرهایم پیش از مرگ الکی
دوش که گرفتم تیشرت آستین حلقه زیتونی َم را پوشیدم. کبودی بازوی راستم کمرنگ شده. رنگهای بنفشش تمام شده اند و فقط زردها مانده اند. یاد وقتی افتادم که با خنده و شوخی نشستیم روی صندلی ها. آلیانکا کنار من نشسته بود و لبخند می زد. بعد که شروع کردیم بالا رفتن من هم لبخند زدم٬ یکهو که صندلی هامان آمد پایین لبخندهامان جیغ شد٬ جیغ های ینفش٬ اما وقتی آن بالا ۱۰ ثانیه تمام وارونه مانده بودیم رو به زمین و تمام وزنمان را فقط یک میله آهنی تحمل میکرد -همان که رد کبودی اش روی بازوی راستم مانده بود- به تنها چیزی که فکر میکردم "او" بود. به اینکه کاش یکبار دیگر می دیدمش قبل از اینکه مثل ماهی های توی تنگ که توی دست آدم لیز میخورند٬ سُر بخورم و از ارتفاع نمیدانم چند متری بی افتم پایین. به خودم میگفتم کاش برای آخرین بار صدایش را شنیده بودم حداقل. تمام هوش و حواسم "او" بود وقتی بقیه فقط جیغ میزدند*. احمقانه بود اما بعد فهمیدم آن احساس وحشتناک -که لحظه های آخر زندگی مان است- را آلیانکا و افسانه و "ش" هم داشته اند و "ر" که بخاطر دخترکش مانده بود پایین٬ نه آنقدر جیغ زده بود که تمام حنجره اش مزه خون بدهد نه تا حد مرگ ترسیده بود و فقط به عکس هایی که از صورت های ترسیده ء ما گرفته بود می خندید.
× ایـن را هم ببینید لطفن.
* برایم جالب است که به چیزی جز "او" فکر نمیکردم.. به هیچ چیز ..
من مُـرده بودم/