روزهای دور از تو را دوست ندارم .
این شهر را هم بی تو ..

√ My Phon's Notes

خیلی چیزها بویژه تصاویر را هیچ وقت فراموش نمیکنم٬ اما بعضی چیزها مثلن تاریخ تولدها و شماره تلفن ها را هیچ وقت ِ خدا حفظ نشده ام و همیشهء خدا هم بابت شان خجالت کشیده ام. مثلن هیچ وقت نشده تاریخ تولد دوستان انگشت شمارم را به موقع تبریک بگویم. یا آن اوایل وقتی برای چندمین بار تاریخ تولد "م" را پرسیدم (قبل از اینکه توی گوشی موبایلم یادداشتش کنم و برای همیشه خیالم راحت شود) ناراحت شده بود و فکر کرده بود برایم مهم نیست یا به اندازه کافی دوستش ندارم که چیزی به این سادگی را فراموش میکنم (این را بعدها که بیشتر آشنا شدیم برایم اعتراف کرد).
خیلی چیزهای دیگر را هم مجبور بودم همیشه یادداشت کنم مبادا فراموشم شوند مثل رمز کارت بانکی ام٬ تاریخ های مهم٬ تعداد غیبت هایم توی کلاس های مختلف٬ لیست تحقیق ها و تکالیف درسی که برای خودش لیست جالبی شده بود و سوژه ء خنده برای دوستان٬ و خیلی چیزهای دیگر را..

× این روزها در آستانهء خرداد ماهیم٬ و من٬ که دیگر تاریخ های مهم را فراموش نمیکنم٬ "م" عزیزم.

√ تا باد همه چیز را نبرَد

اثاث شون کهنه بود و معلوم بود که از روز اول هم چنگی به دل نمیزده. اثاث شون شبیه اثاث سمساری ها و شبیه اثاث خونه های مبله ای بود که اجاره ش خیلی هم گرون نیست. اثاث شون عین مبل هایی بود که من توی دوازده سال زندگی م دیده و باهاشون زندگی کرده بودم. اثاث ِ نو شخصیت نداره٬ برخلاف اثاث کهنه که پیشینه و خاطره داره. اثاث نو هیچ وقت با آدم حرف نمیزنه. ولی اثاث کهنه می تونه با آدم٬ درست و حسابی صحبت کنه. آدم میتونه تقریبن صداشو بشنفه که از روزگار خوشی ها و ناخوشی ها حکایت تعریف میکنه. گمونم حتی ترانه ای هم دربارهء اثاث سخنگو وجود داشته باشه. اما من یادم نیست اسم این ترانه چیه.

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد: ریچارد براتیگان / ترجمه حسین نوش آذر / انتشارات مروارید

√ یک روز خوب

کمدت را که مرتب میکنی یک کارت کتاب فراموش شده پیدا کنی٬ دوباره یادت برود و چندوقت بعد از جلوی کتاب فروشی که رد میشوی یادش بیفتی٬ بروی توی کتاب فروشی و با "نان سال های جوانی: هاینریش بل" و "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد: ریچارد براتیگان" و " عامه پسند: چارلز بوکفسکی" و یک لبخند کشدار بیایی بیرون..

عکس : aline smithson

+ من در لینک زن

√ نادانی

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می آموزد

اما ..

تو نرو ٬

بگذار من نادان بمانم ..


"ناظم حکمت"

√ دُر فشانی

جناب حافظ میفرماید :

مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عـالم از نالـه ء عـشاق مبـادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوائی دارد

√ بیا کامل شویم

مثلن بنشینی روی نیمکت خیال .. تکیه بدهی به پشتی اش و به این فکر کنی که دقیقن کی بود که صدای قلبت را فرشته ها شنیدند و یکشنبه را یک روز زودتر به تقویمت آوردند.. خود ِ یکشنبه را که نه.. اما اتفاقات شیرینی که قرار بود دو روز بعد بیایند٬ یک روز زودتر از راه رسیده اند. بعد لبخند بزنی٬ سرت را به دستهایت تکیه بدهی و به رنگین کمانها فکرکنی٬ به شکلات های خارجی که توی آن کافه خورده اید٬ به مرد میانسالی که میز پشتی ِ شما نشسته بوده و کلاه قشنگی داشته٬ مردی که نگران مجموعهء ناقص اسکناس های قدیمی اش بوده و  به دوستش گفته خوبه مجموعه هامونو با هم یکی کنیم.. اینجوری کامل میشن..

عکس: "نیمکت خیال" سپیده گندمی

√ تراژدی ِ هر روز غروب


تراژدی فقط شلیک گلوله به سر نیست

می خواهم نظافتچی زندان باشم

هر روز غروب آزاد شوم

تنها آدم مهربان این اطراف

که برای همه دست تکان می دهد ..


" الیاس علوی"

√ همین خوبه  

" همین خوبه که غیر از تو٬ همه از خاطرم میرن .." *

یعنی من هی هوس های عجیب بکنم و پیشنهادهای عجیب بدهم و تو بدون لحظه ای درنگ جواب مثبت بدهی و ذهنت درگیر حساب و کتاب نشود. همیشه برای همهء مشکلاتم راه حل داشته باشی و یک گوش شنوا برای اینکه هی غر بزنم یا حرفهای مانده کنج دلم را برایت بگویم تا سبک شوم.. که آرام بگیرم٬ رها شوم .. که دوباره همان مریم همیشگی شوم ..

* " همین خوبه٬ ابی "



عکس: Elliott Erwitt

√ پازلی که کامل نمیشود

خوب نیست که بعضی آهنگ ها٬ خیابان ها٬ عکس ها.. آدم را یاد خاطرات تلخش بیندازد.. یاد آدمهایی که فراموش شان کرده ای. که آنها را توی همان گذشته جا گذاشته ای٬ یا اینطور فکر میکنی. اصلن خوب نیست گذشته ات مثل پازلی باشد که بعضی قطعاتش را گم کرده ای٬ که عمدن گم شان کرده ای. که مثلن آنها را ریخته ای توی یک کیسهء دسته دار و برده ای یک جای دور ریخته ای توی دریا. هیچ خوب نیست ..

√ ..

 من بسیار گریسته ام

 هنگامی که آسمان ابری ست
 مرا نیت آن است
 که از خانه بدون چتر بیرون باشم

 من بسیار زیسته ام
 
 اما اکنون مراد من است
 که از این پنجره برای باری
 جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس
 بی محابا ببینم ..

 
 " احمدرضا احمدی " 


 
 نقاشی: مریم سادات منصوری

 

√ روزهای خالی ِ بی تو


روزها٬ پر و خالی میشوند
مثل فنجان های چای
در کافه های بعد از ظهر

اما
هیچ اتفاق خاصی نمی افتد
این که مثلن
تو ناگهان
در آن سوی میز نشسته باشی.

گاهی٬ فنجانی
روی کاشی ها می افتد
حواس مارا پرت میکند ..

"رسول یونان"

√ مکاشفهء غروب یک روز آفتابی

قسم میخورم دیدن اشک های یک مرد غم انگیزترین صحنهء دنیاست٬ مردی که به او علاقه هم داشته باشی .. وقتی چشمهایش پر از اشک میشود٬ اشک ها سر میخورند٬ و توی ته ریش های اصلاح نشده اش گم میشوند..

√ schizophrenia paranoid

خدا !

قدم کوتاه است(۱۶۲ س)٬ چشمهایم شبها گاهی تار میشوند حتی با وجود عمل لیزیک دوسال قبل٬ سوتی زیاد میدهم٬ گاهی برای گفتن بعضی حرفها کلمه یا جمله مناسب پیدا نمیکنم و یک مشت مزخرف تهوع آور تحویل میدهم٬ توی کارنامه دانشگاهم نمره ۱۳ هم پیدا میشود و اصلن هم به نحسی سیزده معتقد نیستم٬ معده ام تازگی ها به هیچ قرص و دارویی روی خوش نشان نداده٬ فوق العاده سرمایی شده ام و زمستان ها مثل اسکیموها لباس میپوشم (از دوسال پیش) تابستان ها فوق العاده گرمایی میشوم و مثل اردک های توی استخر پارک توی وان حمام زندگی میکنم٬ از غذاهایی که قبلن متنفر بوده ام خوشم می آید و هی هوس شان میکنم (غذاهای گوشت دار) غذاهایی که قبلن دوست داشته ام مدتی ست بهشان لب نمیزنم ٬ اشکم جایی نزدیک "مشکم" قرار گرفته ٬ زودرنج و حساس شده ام..
همهء این ضعف هایم را قبول دارم و بابت شان شکایتی ندارم (جز تاری چشمها که گاهی میترساندَم) .. تورا شکر .. تو را سپاس که من را یکschizophrenia paranoid(آدم عقده ای روانی ِخطرناک برای جامعه) نیافریدی ! مثل بعضی موتورسوارها که توی کوچه های خلوت٬ شجاع میشوند و اصلن هم احتمال نمیدهند دختری که زیر نظر گرفته اند .. خیلی اتفاقی (قسم میخورم) یک پونز توی دستش دارد.. و مطمئنم این احتمال را هم نمیدهند که بعدن ممکن است بشوند یک سوژه برای نوشتن :)

√ استرس ها یکی یکی پَر میکشند..

تنها نشسته بودم روی نیمکت پارک و کتاب میخواندم.. هوا خوب بود. گاهی سرم را بلند میکردم و نگاهی به اطرافم می انداختم. نور آفتاب از لابه لای شاخه درخت ها می افتاد روی صورتم. هندزفری توی گوشم بود و با صدای نسبتن بلندی یک آهنگ مسخره پخش میکرد. احساس عجیب و متفاوتی بود٬ گاهی باعث میشد تمرکزم را نسبت به مطلبی که داشتم میخواندم از دست بدهم اما بهش نیاز داشتم. کمی آرامم کرد و همهء استرس های تحمیلی این چند روز را برای مدت کوتاهی از من دور کرد.

√ از دردل های الکی

هربار خواسته ام تصمیم بزرگی برای زندگی َم بگیرم٬ یک دوراهی سخت جلوی پایم سبز شده.. نگاه میکنم به برگهء پرینت نتیجه کنکور ارشدم که تبدیل شده به موشک و افتاه روی زمین .. اینو کجای دلم بذارم ! شاید تنها کسی بودم که دعا میکردم رتبه َم خوب نشود.. که راحت بتوانم تصمیم بگیرم.. اما همیشه اینجور وقتها همه چیز برعکس خواسته های آدم از آب درمی آید.. نگاه میکنم به پیام تبریک دوستانم، گیجم.. خوابی که دیشب دیده ام حالم را خیلی گرفته.. تردید دارم. و این تردید دارد دیوونه َم میکند.

√ وقتی طعم قهوه هیچ مهم نیست

شکر را پس میزنم و قهوه ام را تلخ مینوشم٬ تلخ و داغ .. اصلن موضوع طعم قهوه نیست٬ فقط باید ته مانده های بغض سنگین چسبیده ته گلو را یکجوری با یک نوشیدنی داغ و تلخ داد پایین.. پک های سنگین سیگار را فرو داد و تلخی ها را روی تلخی.. بعد آن عینک آفتابی بزرگه را بزنی و سرخی چشمهایت را پنهان کنی از مردم و لای جمعیت بیرون کافه گم شوی ..

عکس: Lee Balterman

√ کنار تو فقط آروم میشم

از یک جاهایی خاطره خوب داشته باشی.. بعد با "او" بروی همان جاها .. خاطرات خوبت تبدیل شوند به خاطرات شیرین٬ طلایی٬ صورتی٬ عاشقانه ... بعد هی عکس هایتان را تند تند ببینی و بغض کنی که چرا یک عکس دونفره نگرفته اید.. آنوقت به خودت دلداری بدهی که باز هم میرویم٬ این بار فقط عکس های دو نفره میگیریم.. عکس ها را یکی یکی نگاه کنی٬ به بعضی هاش بخندی و با بعضی هایش بغض کنی .. بعد هی دلت بخواهد بروی توی عکس کنار مردی که ایستاده توی چمن ها کنار گل های کاغذی و شمعدانی های صورتی٬ بروی کنارش محکم بغلش کنی سرت را بگذاری روی سینه اش و رو به دوربین لبخند بزنی.


× عنوان : از ترانه آرامش٬ عارف.

√ قلب من از صدای تو ..

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

"داریوش٬ شکنجه گر"

√ تمام خوشبختی ِ کوچکم

بعضی روزها٬ زندگی آنقدر رویایی میشود که باورکردنش سخت است.. آدم هی به خوش شک میکند.. هی چشمهایش را میمالد تا مطمئن شود خواب نیست٬ که رویا نمیبیند٬ که مطمئن شود این خود ِ خوشبختی ست که توی دستهایش لمس میشود و توی قلبش بالا و پایین میرود. لازم هم نیست این جور روزها اتفاق بزرگ یا عجیبی بیفتد.. یک جای پارک خالی٬ یک ناهار خوشمزه دونفره توی پارک بعد از مدتها٬ نگاههایی که مثل همیشه رنگ آشنا دارند٬ لبخندهایی که از ته دل است٬ هوای خوب و چند قطره باران٬ یک کوله پشتی پر از کتاب های دوست داشتنی.. حیف که این روزهای خوب زود تمام میشوند و فقط خاطره شان را توی ذهن آدم و دوربین ها جا میگذارند ..

× تقدیم به مردی که طنین خنده هایش مستم میکند.  داریوش : آواز پری ها