√ تشکر بابت کامنت های تبریک :*

خیلی بد است که آدم فرصت جواب دادن به این کامنت های دوست داشتنی را نداشته باشد. گفته بودم که از کارم٬ درس ها و امتحان های آوار شده روی سرم و از این کتابخانه به آن کتابخانه رفتن هایم؟ نگفته بودم؟

+ سعی میکنم به هر طریقی شده موضوع پایان نامه ام را بچسبانم به شاهنامه :)

√ دوسال عاشقی که به چشم برهم زدنی گذشت



√ کلیدم توی جیب بارانی ات جا مانده


انگار نه انگار /
که تو هم روزی /
در این خیابان سهمی داشته ای /
و یکی از صدها کلید ِ آن /
در جیب بارانی ات بوده ..

"عباس صفاری"

+ این بند از شعر را که میخوانم چیزی توی قلبم مچاله می شود..

√ از گذشته٬ و کتابهای امضا نشده

بعد از دوسال همدیگر را دیدیم. با کلی خبر آمده بود٬ ازدواج کرده بود و توی یک جشنواره هم رتبه آورده بود کتابش هم داشت چاپ می شد. از من پرسید. بعد از کمی سکوت گفتم: مثل دو سال ِ پیش.

از همهء این ملاقاتها فرار میکنم. منو یاد خودم میندازند.


+ قرار شد کتابشُ برام امضا کنه..

+ جـــــیـــــــغ و هورا برای موفقیت همسرم  (:

√ خنده دار است اما من نمی خندم

کتابها را یکی یکی برمیدارم و توی دلم میگویم باید این یکی را هم بخرم٬ بعد یکجوری که فروشنده و بقیه آدمهایی که توی کتابفروشی هستند مرا نبینند یواشکی قیمت کتابها را نگاه میکنم ٬ نه.. از پسش بر نمیایم . حداقل نه حالا که تقریبن تمام پول ماهانه ام رفته برای خرید کتابهای درسی خیلی خیلی گران قیمت و نه چندان دوست داشتنی. کتاب را میگذارم سر جایش و نگاهم می ماسد روی لیست کتابها. از کتاب فروشی می آیم بیرون و دم در تکیه میدهم به دیوار.یک آه سرد از ناراحتی زیاد میکشم و با دلی که جامانده لا به لای قفسه کتابها و سر انگشتان سرد و یخ زده راه می افتم به سمت خانه.
بعد فکر میکنم  به شغلی که قرار است از چند روز دیگر شروع شود. شغلی که کوچکترین ارتباطی به رشته تحصیلی ام ندارد و هیچ برایم مهم نیست که خب٬ ۴ سال زحمت گرفتن مدرک کارشناسی چه می شود یا این راه پر زحمت کارشناسی ارشدم که تازه شروع شده.به این فکر میکنم که درآمدش خوب است و کار هیجان انگیزی است و مجبور نیستم هی با این و آن سروکله بزنم. و بعدها مجبور نیستم با دست خالی از کتاب فروشی بیایم بیرون . و می توانم توی لاک تنهای ِ خودم باشم.

√ صد سال پیش از تنهایی ِ ما



عکاسش را نمیدانم.
عنوان از عباس صفاری ِ عزیز .

√ آدمهای تنهای ترحم برانگیز

این راننده های تک سرنشینی که صدای موزیک اتومبیل شان کل خیابان را برمیدارد٬ آدمهای تنها و ترحم برانگیزی هستند. تجربه اش را نداشته ام٬ اما مطمئنم صدای ضبط را زیاد میکنند تا صدای بلند "تنهایی" را نشنوند. صدای ضبط را تا تهش بلند میکنند که صدای خنده زوج های توی پیاده رو یا ماشین های دیگر را نشنوند. صدای ضبط را زیاد میکنند تا حواسشان را از تنهایی شان پرت کنند. که یاد خیلی چیزها نیفتند. مثلن یاد کسی نیفتند که یک زمانی روی صندلی کنار دستشان می نشسته و از تنهایی در شان میاورده٬ یا به یاد نیاورند صدای خنده هایش را که یک روزی زیر سقف کوتاه ماشین می پیچیده٬ به شیشه میخورده و انعکاسش برمی گشته سمت خودشان.
این راننده ها که موزیک ضبط شان کل خیابان را برمیدارد آدم های تنهایی هستند٬ قبل از اینکه قضاوت شان کنیم٬ کمی به تنهایی شان فکر کنیم.

√ از وبلاگ و حواسپرتی و سوفیا لورن

چند وقتی می شد که می خواستم عکس پروفایلم را عوض کنم٬ دو ساعت تمام فایل ها و فولدرها را زیر و رو کردم و چند عکس هم انتخاب کردم (از عکس های شخصی َم)٬ اما انگار هیچکدام٬برای این بلاگ مثل این عکس ِ نمی شوند ! از همان روز که شروع به نوشتن اینجا کردم با این عکس شروع کردم و حالا انگار بخشی از هویتم شده. انگار بدون عکس سوفیا لورن٬ وبلاگم را دوست ندارم٬ و برایم آشنا نیست.
هروقت فکرم زیادی درگیر زندگی و مسائلش ! می شود گیر میدهم به یک چیزی. یک چیزی را جا به جا میکنم یا تغییر می دهم. مثلن بار آخر کتابخانه ام را جابه جا کردم و ترتیب کتابهایش را.
از آن وقتهاست که فکرم درگیر است و لازم نیست بگویم امروز روی پله اول خانه سر خوردم و موقع بیرون آمدن از خانه هم پله آخر را ندیدم ..

+ این هم گفتن نداره که صبح بخاطر سردرد کلاسمو پیچوندم.

√ دو قدم مانده به گل


جایی که امروز نشسته بودم و درس میخوندم.

√ وطنم..

خسته تر از اونم که بخوام چیزی بنویسم و  پست بذارم اما باید بنویسم تا یادم نره. اون روز که توی اتوبوس ازجلوی سایت هسته ای نطنز رد می شدیم یه غروری نشست توی دلم و یه بغضی توی گلوم که برام عجیب بود. توی دلم گفتم اینه .. . بعد نگاهم افتاد به ماشین توریستا که کنار ماشین ما در حرکت بود. یه برق تعجب توی نگاه شون بود و همه سرشون و برگردونده بودن و نگاه میکردن .. به محوطه نیروگاه و تابلوی عکس شهید احمدی روشن.. بعد آروم اشکام اومد پایین. یاد اون روز افتادم و زنجیره انسانی اطراف محوطه نیروگاه*..

* مثلن یک روز برای بچه هام تعریف کنم که مادرشون یک حلقه از اون زنجیره بوده (:..

+ بازنشر این پست در لینک زن.

√ شما بودید زنگ زدید ؟

از این روزها که هیچ تلفنی برای من زنگ نمی خورد٬ و مرا پای هیچ تلفنی نمی خواهند..

 

نقاش: Christopher Stott

√ مزرعه آفتابگردان ِ من  

دوست دارم توی آن قطعه زمین٬ آفتابگردان بکارم. و یک مزرعه بزرگ آفتابگردان داشته باشم.

* اولین کار نیمه وقتم و اولین دستمزدم :)

√ فرداهای روشن

همسر جان٬ استاد پروازی شد به بندر امام* .. هورا  :)

* خداکنه جای خوبی باشه.


مرگ حقیر برگ٬

پایان ِ فصل های شکفتن نیست ..

"اسماعیل خویی"

√ توی دست های سردم ٬ ها کن

روزها به اندازه کافی کوتاه شده بودند٬ عقب کشیدن ساعت هم آخرین ضربه کاری به تن لحظه ها بود. بعد من باید خدا را شکر کنم که کلاسهای این ترمم ظهر تمام می شوند و مثل قدیمها نیست که شب خسته و بی جان برسم به ایستگاه اتوبوس های همیشه تاخیر دار.. که شب های نمناک و بارانی پاییز را توی ایستگاه اتوبوس کنار دانشگاه نیستم٬ که توی هوای تاریک سرم را تکیه نمی دهم به شیشه اتوبوس و رد قطره های باران را که سُر میخورند روی شیشه ها٬ دنبال نمیکنم. که توی اتوبوس ها دنبال چهره های آشنا نیستم و تا آخر مسیر حتا نمی ببینم چه کسی کنارم نشسته بوده٬ چه فرقی میکند چه کسی کنارم نشسته باشد وقتی من با تمام آدمهای این شهر احساس غریبگی و بیگانگی میکنم. وقتی زبان مشترکم با این آدمها را فراموش کرده ام. که یادم میرود برای شروع صحبت و رابطه های جدید باید چه حرفهایی زد و چه گفت و چه کرد.
+ همچنان مرزهای نامرئی خودم را با بخش هایی از دانشگاه که مرا یاد گذشته ها می اندازند حفظ کرده ام.

 

عکس: Aydan Kerimli

+ خیلی بده که دست و دلم به تایید کردن کامنت های پر مهرتون نمیره. درست که بشم٬ بهتر که بشم شاید تاییدشون کنم. تا اون وقت منو همین طوری تحمل کنید. حرفای خوبتون پیش ِ خودم می مونه. مرسی.
و پوزش از بعضی دوستان خوبم بابت بی معرفتیم.

√ اگه باختیم امروزُ ، فردا که برجاست*

انگار حتما باید هرماه چند روز قبل از منس این حال و هوای مزخرف بیاید سراغم. که بدون پلک زدن اشکها یکی یکی سُر بخورند روی گونه هام. انگار حتما آن روز مزخرف باید توی روزهای کشیک یا کلاس دکتر باشد و من تنها باشم و هی برای خودم خیال های سیاه و تار ببافم و اشک بریزم. بعد هی خاطره ها را از توی صندوق ته ذهنم در بیاورم و محکم در آغوش بگیرم و آینده و فکرش هی ته دلم را بلرزانند. من احمق ترین ِ احمق های دنیا هستم. نمی توانم توی بهترین لحظات زندگیم٬ به سیاهی ها فکرنکنم و شیرینی لحظه های خوب را به کام خودم زهر نکنم. نمی توانم برای خودم حدس و گمان های مزخرف نزنم و هی برای موهومات ذهنی ام آبغوره نگیرم. یک چیزی توی سینه ام هست که انگار با نخی نامرئی وصل شده به چشم هام. بعد هی دلم که میگیرد چشمهام تار میشوند و منتظر تلنگری٬ تا ببارند و ببارند.. بعد من هر کاری کنم که حواس لعنتی ام از چیزهای ناراحت کننده پرت شوند٬ نمی شود که نمی شود.

* عنوان از ترانه عزیزم٬ احمدرضا نبی زاده

√ پاییز در خم راهست ..

و شب هنگام
چون جرم سایه ها
در هرم تیرگی
تبخیر می شدیم

در پرسه های شبانگاهی
بر جاده های پرت مه آلود
چون برگهای مرده ی پاییز
دنبال یکدگر
زنجیر می شدیم ..

"نصرت رحمانی"

+ کاش روزهای بعد از شادی های بزرگ٬ مثل خماری ِ بعد از مستی نبودند ..

√ پایان دومین روز پاییزی َم

دارم تصمیمات مهمی برای زندگی َم میگیرم. کاش همه چیز آن طور شود که باید٬ که من آدم ِ شکست خوردن نیستم.

+ داره از همکلاسی هام خوشم میاد .

+ امروز به خودم مرخصی دادم. رفتم جاهایی که دوست داشتم و فرصت نمی شد٬ غذای مورد علاقمو از رستوران مورد علاقم سفارش دادم و برای یک روز نه به دانشگاه و درس فکر کردم نه به هیچ مشکل دیگه ای. آخر روزمم با همسرجان گذروندم و شکلات و بستنی٬ هیچم به کالری های اضافی و اضافه وزن فکر نکردم  :)

√ Colour Paper Clips

مهرهایی پر خاطره .. و پاییزهایی با عطر عاشقی.

+ کلاس اولی که بودم عاشق این پیپر کلیپس های رنگی بودم. صورتی اش را بیشتر.

medea