نگاهم دنبال عقربه های ساعت می دود و بهشان نمی رسد. می دود و به نفس نفس می افتد. می ایستد٬ جا می ماند. دوباره شروع می کند به دویدن٬ باز جا می ماند. تمام روزم را با نگاه دوختن به ساعت شب میکنم. ساعت دیواری٬ ساعت مچی٬ ساعت های لعنتی گوشه و کنار خانه. میدانم فرصت ها یکی یکی پر می زنند و می روند اما دستم به نوشتن نمی رود. صدایش توی گوشم زنگ می زند "بهم قول بده" و صدای دیگری که "قول میدم" . بعد آه می کشم و می خواهم شروع کنم اما نمی شود..

+ به "آن روزها" که فکر میکرد٬ چشم هایش برق شادی داشتند.