√ مزخرفات ِ معمول

 اینها تمام شماره های Save شده توی گوشی موبایلت باشد :
شماره تلفن چندتا آرایشگاه٬ آموزشگاه آشپزی٬ چندتا آموزشگاه هنرهای تجسمی٬ آموزشگاه آزاد معماری و طراحی دکوراسیون داخلی٬ چندتا باشگاه ورزشی و استخر٬ تلفن چندتا فست فود و رستوران٬ سفره خونه و مراکز تهیه غذا٬ چندتا آموزشگاه موسیقی٬ چندتا آموزشگاه داستان نویسی و فیلمنامه نویسی٬ مربی آموزش رانندگی٬ چندتا بوتیک٬ چندتا دفتر توریستی و گردشگری به اصطلاح تورهای مسافرتی٬ تلفن چندتا آژانس هواپیمایی٬ چندتا تاکسی تلفنی٬ چندتا سینما٬ چندتا کتاب فروشی٬ چندتا کتابخانه عمومی و تخصصی٬ چندتا آموزشگاه زبان٬ چندتا روزنامه فروشی و مطبوعاتی٬ چندتا کافی شاپ٬ تلفن دفتر چندتا از مجله های سینمایی و داستانی٬ چندتا از اساتید دانشگاه٬ شماره تلفن چندتا پزشک که از دوستان آقای دکتر هستن٬ و شماره چندتا از دوستان..
وقتی شماره تلفن دوستانت٬ یک چهارم شماره های دیگر باشد و از همان مقدار اندک هم فقط با تعدادی کمتر از انگشتان یک دست٬ در ارتباط باشی باید بنشینی و فکرکنی کجای کارَت اشتباه بوده.. که از کی انقدر تنها شدی.. که مثلا روزهایی که "او" نیست چندبار شماره های سیو شده توی گوشی َت را بالا پایین کنی اما هیچ کس نباشد که آن لحظه تنهایی ات را پرکند. یا مثلا کسی را نداشته باشی که زنگ بزند بگوید این جمعهء طولانی زهرماری که "او" نیست٬ نشین توی خانه هی خودخوری کن بیا برویم پارک٬ یا کافی شاپ یا هرجای دیگری. حتی آرزو هم دیگر نیست که هی سرزده بیاید خانه مان باهم چای بخوریم و مزخرفات معمول ِ مان را ببافیم.

√ لبخندهای سفالی

مونا میخندید. خنده هاش صورتی بودند٬ یا بنفش و قرمز. توی پارک کنار من نشسته بود توی چمن ها٬ حرف میزد و میخندید. مونا تمام وجودش انرژی بود. ما هم از حرفهای او و خنده هاش به خنده می افتادیم. گیر کرده بود بین ۳ تا غول افسرده و بیحال٬ اما هیچکدام اینها روی او تاثیر نداشت. مثل همیشه پر از انرژی بود. مونا می خندید و سر به سر ما میگذاشت٬ آمده بود دست ما را بگیرد و از غارمان هول ِ مان بدهد بیرون. دوستش داشتم. میخندید و میخواست ما هم پا به پایش شاد باشیم. توی دلش غصه داشت اما. من از دلتنگی هایش خبر داشتم. دلم میخواست بلندشوم محکم در آغوش بگیرمش و  زیر گوشش آرام بگویم : مونا آرومتر بخند.. مبادا غصه هارو بیدار کنی. ماهایی که میبینی از اول اینجوری نبودیم.. غول های افسرده و غارنشین نبودیم٬ خنده های ما هم یک روزی از ته دل بوده.
با مونا میخندیدم اما دلم پیش "او" بود و یک عالم دلتنگی ریخته بود توی چشمهام٬ نگاهم را از بقیه میدزدیدم. نمیخواستم کسی حالم را بفهمد. توی راه که می رفتیم خانه٬ دستش را گذاشت پشتم٬ یکجوری که انگار میخواست بگوید نگران نباش. نگاهش کردم.. توی چشمهاش یک چیز آشنا دیدم. یک احساس مشترک.

عکس: Michal Deska

√ بهار یاس ها..

بهار خوب است. زیبا و دوست داشتنی ست. چیزهای زیبایی با خودش می آورد. اما برای من جدا از لحظهء سال تحویل سر سفره هفت سین٬ وقتی بهار میشود که یاس ها شکوفه بدهند. آن وقت دنیا بهشت میشود. و من هرروزی که میروم بیرون به اندازهء سه تا پیچ٬ دو کوچه و سی و هفت خانه راه خودم را دورتر میکنم بخاطر یاس ها. برای همان چند لحظه ای که توی عطرشان نفس میکشم. برای همان چندتا نفس عمیقی که با چشمهای نیمه باز و لبخند به لب زیر بوتهء یاس ِ روندهء آن خانه میکشم. فقط بخاطر یاس ها..

√ دختری که میشناختم ..

دختری را میشناسم که دوست دارد صدای خش خش برگهای طلایی پاییزی را زیر قدمهایش بشنود.. دختری را میشناسم که موهایش را میبافد و همیشه کلی کش و گلسرهای خوشگل دارد که به موهایش بزند.. دختری را میشناسم که نه فقط با لبهایش، با چشمهای عسلی اش حتی میتواند بخندد... دختری را میشناسم که وقتی خواهرش روی تخت بیمارستان فوت کرد سرش را روی شانه من گذاشت و اشکهایمان را باهم تقسیم کردیم.. دختری را میشناسم که آن روزها دست توی دستم میگذاشت تا روی برگهای پاییزی راه برویم و آهنگهای سیاوش را دوتایی بخوانیم.. دختری را میشناسم که توی انتخاب آهنگها و فیلمها سلیقه مان یکجور خوشایندی مشترک بود..
دختری که میشناسم را پنج سال است ندیده ام با اینکه هردو زیر آسمان همین شهر نفس میکشیم، اما همیشه به یاد هم هستیم و تک زنگ ها و پیامک هایش دلم را خوش میکند به یک دوستی نامرئی اما محکم.
دختری که میشناسم َ ش چندروز پیش تولدش بوده اما بازهم طلسم ندیدن هایمان شکسته نشد تا بروم و کادوی تولدش را بدهم. اما میخواهم دعوتش کنم به کافی شاپی که دوستش دارم و بگویم هرچه میخواهد سفارش دهد، و من فقط نگاهش کنم.. اندازه تمام این پنج سالی که همدیگر را ندیده ایم، نگاهش میکنم. وقتی نوشیدنی اش را فوت میکند، یا هم میزند فقط نگاهش کنم. وقتی کیک شکلاتی اش را تکه تکه میکند و میگذارد توی دهانش نگاهش کنم، وقتی ریز میخندد نگاهش کنم، وقتی از خاطرات آن روزهایمان میگوید فقط نگاهش کنم.. بعد دستهای دخترک را خواهم گرفت و بخاطر تمام بودن هایش، بخاطر تمام خوبی هاش و بخاطر یک دلتنگی بزرگ که روی سینه ام سنگینی میکند در آغوش خواهم کشیدش و از او قول خواهم گرفت نگذارد برود پنج سال بعدی را هم پنهان شود از من..

√ باران که میبارد تو در راهی..

آسمان

- خسته و غمگین -

از پنجره ای شکسته

پا میگذارد توی خانه ام

چای که تعارفش میکنم،

پرنده های توی مشتش را پَر میدهد

و اشکهایش سرازیر میشود توی فنجان های لب پریده


"فـــروردین ۹۲"



عکس: Nikita Sergushkin

√ هنر تامل برانگیز

برخی هنرها یکراست، انگیختن احساس را هدف میگیرند. برخی هنرها ازطریق جاده عقل به سوی احساس کشیده میشوند. هنری هست که همراه با همدلی است، که خالق همدلی است. هنری هست که فاصله ایجاد میکند، که تأمل را برمی انگیزد.
هنر تأمل برانگیز، سردمزاج نیست. میتواند بیننده را بر سر شوق آورد، می تواند تصاویری ارائه کند که او را به وحشت می اندازد. می تواند او را به گریه وادارد. اما نیروی عاطفی آن با واسطه عمل میکند. آن عناصری که تشدیدکننده فاصله، بی علاقگی یا بی تفاوتی هستند توسط کشش به سوی درگیری عاطفی، متعادل میشوند. این تضاد را میتوان برحسب روش ها،  ابزارها یا اندیشه ها توضیح داد. هرچند بی تردید، ذوق هنرمند تعیین کنندهء پایان است.

رویای بهشت، نگاهی به فیلمهای معناگرای جهان از 1970 تاکنون / سیدحسن مهدوی فر / بنیاد سینمایی فارابی


× برای المپیاد انتخاب شدم  :|

√ چراغهای روشن ِ شهربزرگ

من با تمام جاده های دنیا خویشاوندم.
مرا با سفر نوشته اند..

دوست داشتنی هایم را میریزم توی کوله ام و راهی میشوم.. انتهای همهء جاده ها به من خواهی رسید. چمدانت را ببند. شبها را توی متل های کثیف بین راهی میخوابیم. و هرصبح سفر را آغاز میکنیم.

عکس: Geof Kern

√ قهرمانان پوچی

" دیوید گالووی: برای قهرمان پوچی شدن، سه مرحله را باید پیمود. مرحله نخست تشخیص جدایی نیت و واقعیت است. مرحله دوم،مرحله ای است که در آن قهرمان پوچی با دفاع از وضعیت پوچ خود، متزلزل میشود. و مرحله آخر هنگامی است که "قهرمان پوچی ممکن است از تجربه خود در دنیای پوچی، نظام ارزشمندی برای خود پیداکند."
انسان پوچ گرا از نظر آلبر کامو کسی است که بدون انکار آفریدگار، کاری هم بخاطر او انجام نمیدهد. البته نه اینکه با دلتنگی ِ دوری از اصل بیگانه باشد، بلکه او شهامت و قوه تعقل خویش را بر آن ترجیح میدهد. شهامت به او می آموزد که بدون ترس از این و آن زندگی کند و به آنچه دارد قانع باشد و تعقل، اورا به حدود خویش آگاه میسازد. "


بررسی تطبیقی قهرمانان پوچی در آثار کامو، ژان پل سارتر، و سال بلو / گردآوری و ترجمه: علی اکبر عقیلی آشتیانی / مروارید

√ Love Story

گاهی دلم میسوزد برای خودم. برای خودم که چقدر دور از تو آسیب پذیر و ضعیفم. ضعیف و شکستنی.. دلم که برای خودم میسوزد و بغض میکنم فقط فکرکردن به تو میتواند آرامم کند. به تو که هستی و برای خوب بودن حال ِ من خیلی کارها میکنی. از اینکه مثل بقیه نبوده ام متأسف نیستم، هیچ وقت هم غصه اش را نخورده ام.. دیشب اما آن حرفها را که زدیم برای اولین بار برای خودم گریه کردم. از شادی، از یک احساس عجیب و لذت بخشی مثل حمایت شدن و تکیه گاه داشتن.. مثل وقتی که آدم انقدر حالش خوب است که دلش میخواهد فقط گریه کند.. مثل وقتی که یک نفر برای خوشحالی آدم از خودش بگذرد.. من خیلی خوشحالم.. من این حال ِ خوبم را با هیچ چیز دیگری عوض نمیکنم.

عکس: Metin Demiralay

× دانلود آهنگ وبلاگم  Andy Williams : Love Story 

√ باید برای دوربین لبخند بزنم

یکبار هم که شده /
شعرم را /
چکیده از خنده های تو میخواهم ..

"عباس صفاری"

 روزهای ابتدای سال نو َم را گذراندم دور از تو، دور از چشمهای قشنگت و آغوش گرمت. لحظه های "یا مقلب القلوب.." را کنارم نبودی اما توی ذهنم و توی قلبم داشتمت. همانجا کنار سفره نشسته بودی کنارم انگار،  و من داشتم برایت دعا میخواندم. کنار آن سفره کوچک و صمیمی توی خانه پدربزرگ، همان خانه که همه خاطرات بچگی ام را توی اتاقهای پنج دری اش، باغچه باصفا و حوض دوست داشتنی اش جا گذاشته ام، همان سفره که نیم ساعت آخر سال به سرعت اما با سلیقه چیدیم و تخم مرغهایش را با لاکهای ناخن و ماژیک و رژلب رنگ کردیم. همیشه دوست داشته ام آن خانه را نشانت بدهم .. بگویم از کدام پله هایش افتاده ام، از کدام درختش بالا رفته ام و روی کدام شاخه نشسته ام یا تاب خورده ام.. یا گل های کدام گلدان َش را توی موهایم گذاشته ام و توی خیالات خوش فرو رفته ام. تو آنجا کنارم نشسته بودی خیلی واقعی تر از امروز، که توی آغوشت نشسته بودم و عکس هایم را نشانت میدادم. خیلی واقعی تر از وقتی عیدی َم را دادی و برایم آرزوهای خوب کردی. خیلی واقعی تر از اشک خوشحالی که توی دلم ریختم وقتی فهمیدم بخاطر دیدن من، فقط بخاطر دیدن من این همه راه آمده ای تا چندساعتی باهم باشیم.
باید رو به دوربین برایت لبخند بزنم و تمام حس قشنگی که توی رگهایم بالا و پایین میرود و گونه هایم را قرمز میکند نشانت دهم. باید رو به دوربین لبخند بزنم و تمام عشقی که توی سینه ام موج میزند را یکجوری توی عکس بگنجانم. باید کنار سال 91 بایستم و رو به دوربین لبخند بزنم بخاطر تمام اتفاقات خوبی که توی این سال باهم تجربه کردیم. مسافرت کوتاه اما همیشه به یادماندنی اردیبهشت .. تولد متفاوتی که برایم گرفتی و یا اولین سالگردمان.. و جشن دونفره فارغ التحصیلی کارشناسی َم.

× روزهای ابتدای سال، دور از تو گذشت و سخت اما این اولین پست سال 92 را نمیخواستم غمگین بنویسم.. اما خواهم گفت، خواهم آمد و برایت خواهم گفت دور از تو چه سخت گذشت..

× دانلود آهنگ Vangelis : A Precious Withe Rose