√ پاییز طلایی مده آ

دست انداخته بود دورگردنم و لابد چون فکرمیکردم ممکن است ناراحت شود٬ یکجوری که زیاد بهَم نچسبیم ٬ من هم دست انداخته بودم دور گردنش و داشتیم از خیابان رد میشدیم . مطمئنا امن بود ٬ بابای مدرسه ! وظیفه داشت مارا از خیابون عبور دهد٬ با یک تابلوی ایست توی دستش که همیشه راجع بهش کنجکاو بودم .
همون طوری که دست انداخته بودیم گردن هم ٬از پیاده رو هم رد شدیم و رفتیم توی کوچه . موقع خداحافظی خندید٬ دوتا بالا ٬ دندون های تازه افتادهء من این هفته فقط یکی پایین بود. صمیمیت بیش از حدش را درک نمیکردم و گاهی نمیدونستم در مقابل رفتار یا حرفهایش چه عکس العملی باید نشان دهم و یک لبخند کشدار مصنوعی سروته قضیه را هم می آورد .
روز اول توی مدرسه٬ تقسیم که شدیم توی دوتا کلاس جدا افتادیم . او ناراحت بود و من خوشحال . کلاس ما تزیین های قشنگ تری داشت و پنجره هایش روبه حیاط بود٬ و معلم فوق العاده مهربان. از مدرسه که برمیگشتیم میرفتم سراغ دفترهای مشق . . او اما همیشه معترض بود به زیادی تکالیفش .

صبح ها گاهی مادر من و گاهی مادر او ما را به مدرسه میبردن. مدرسه خیلی نزدیک بود٬ تنها مشکلی که توی این قضیه وجود داشت٬ رد شدن از خیابان بود. مشکلی که ۳ هفته بعد از شروع مهر حل شد٬ توسط برادر او٬ برادر بزرگ و جذاب ِ او .
آن روز صبح به دلیلی مادرش نتوانست مارا ببرد مدرسه بنابراین برادرش آمد دنبالمان . به خیابان که رسیدیم خیلی جدی نگاهمان کرد و گفت : "شماها دوتا دختر بزرگین . دیگه باید خودتون برید مدرسه چون ممکنه بعضی وقتا کسی نباشه دنبالتون بیاد٬ اول چپ ُ نگاه کنین به وسط خیابون که رسیدید راستُ ."
ما با چشمان باز و دهنای بسته نگاهش کردیم و فقط سر تکان دادیم. دست هردومان را گرفت و از خیابون ردمان کرد . مجبورمان کرد چندبار از خیابون رد شویم و دوباره برگردیم تا خوب یاد بگیریم. من تا مدتی میترسیدم. گاهی که ماشینی با سرعت میامد طرفم وسط خیابان خشکم میزد و نمیدانستم چه کنم و از کدام طرف بروم. ولی بعد یاد گرفتم .

حالا که نشسته ام توی کلاس آموزش رانندگی و زل زده ام به عکس کتابم : پلیس مدرسه بچه ها را از خیابان عبور میدهد و یک تابلو ایست در دست دارد . ذهنم پر میزند به سمت دختربچه ای با کوله پشتی صورتی٬ که  همیشه ترسش از خیابون را از دوستش پنهان میکند . .

مجسمه ساز : دیوید کراکُـف

× باز هم تو و بازهم اولین های من با تو

× به اندکی تغییر نیاز داشتم . .

× لینک دانلود آهنگ مورد علاقم پاییز طلایی " فریبرز لاچینی"

√ سفرنامهء سفرهای نرفته

رفته بودم/بودیم مسافرت . سفر کوتاهی بود ٬ ولی وقتی آدم حالش خوش نباشد ٬ دلش شاد نباشد سفر ملال انگیزترین کار دنیا میشود . آدم وقتی کسل و دلتنگ است دوست دارد در محیطی آشنا ٬ مثلا در اتاقش بنشیند و کارهای تکراری بکند٬ مثل بازی کردن با گوشه لباسش و گوش دادن یک آهنگ برای ده هابار متوالی .

و من واقعل کسل و دلتنگ بودم . دلم کُنج اتاقم و تختم را میخواست و کتابهایم و نت و آهنگ هایم . چیزی که سفر را تحمل پذیر میکرد ٬ شیرین زبانی های نوه خاله ام ٬ پسرک شیرینم بود که وقتی صدایم میزد "عمه" ته دلم یکجوری میشد و ماچهای محکم از لُپ هایش میگرفتم .
عکسش ایـنـجـا
ذهنم رفت به ۵ سالگی خودم و بازی های آن موقع مان . دوچرخه سواری و فوتبال با پسرهای کوچه و تابستانها شنا توی حوض خانه پدربزرگ . . حوضی که حالا خالی بود از آب و ماهی طلایی های همیشگی ٬ به بهانه ترک داشتن دیواره ها و هرز رفتن آب ..

× و من می نشستم کنار پنجره به سفرهایی فکرمیکردم که با تو نرفته ام و باید بروم .

× در نوشته شدن این پست نیمه دلتنگ ٬ بعد از پست شاد و شکلاتی ِ قبلی ٬ هیچ تعمدی درکارنبوده .

× لینک دانلود آهنگ این پست تقدیم به آقای دکترم و همه دوستان گلم : Celine Dion

 

√ مده آی ِ شکلاتی ِ شاد

من امروز عشق را دیدم . منظورم یک ملاقات کاملا مادّی و فیزیکی ست .
آمده بود و شده بود نفرسوم سر میز دونفرهء ما در رستورانی که عکس غذاهایش فقط توی منو خوشگل افتاده است . که غذاهایش به ذائقه ما ایرانی ها جور درنمیاید زیاد ٬ و به درد عمه خودشان میخورَد .
عشق نشسته بود سر میز ما زل زده بود به بشقاب سفالی طرحدار -سعی کرده بودند یک فضای سنتی ایجاد کنند- به قاشق تو که نیمه پر بالا میرفت و نیمه خالی پایین می آمد . کاملن متوجه بودم از مزه گس غذا بیزاری ولی وانمود میکردی از آن خوشت آمده -لابد بخاطر اینکه یکوقت من ناراحت نشوم-شیفته این ملاحظه کاری هایت بوده و هستم .
از تمام امروز از تمام غذاهای رنگینی که باهم خوردیم ٬ من فقط چشمهای تورا به یاد دارم . که زل زده بود به صورتم و جزییات را می بلعید .به چشمانم مثلا که گوشه هایشان با مداد کشیده تر شده بود یا به آن رژلب نیمه براق مات . شاید هم به حلقه موهای سرکشم که از گوشه ای زده بود بیرون .
از تمام پیاده روی بعد از ناهارمان فقط گرمای دستت را به خاطر دارم و صدای خنده ات . .
امروز میتوانست یک روز معمولی باشد یا حتی یک روز کسل کننده مثل دیروز ٬ ولی تو با پیشنهاد معرکه ات امروز را یک خاطره کردی برای هردومان .
آدم دوست دارد هی بنشیند و با تو حرف بزند٬ راه برود و با تو حرف بزند ٬ حتی توی خیالش با تو حرف بزند و توی خیالش بجای تو به خود جواب بدهد ٬ انقدر که شنونده و مصاحب خوبی هستی . انقدر که راهنمایی ها و حرف هایت "کار راه انداز" هستند . حتی اگر اولش زل زده باشم توی چشمانت و ناگهان زده باشم زیر خنده و گفته باشم " امکان نداره ... " و تو مصمم سر تکان بدهی که یعنی " میشه ٬ اگه بخوای . . " .
آدم با تو هی بهش خوش میگذرد -بگذریم از اینکه خاطرات تلخ هم باهم داریم-
 امروز هم بایگانی شد در پرونده "تجربه اولین هایم با تو" که انصافاً پرونده قطوری ست .

 

√ لکه های زشت

"به آنچه مارا با برخی انسانها وابسته میکند ٬ نام عشق ندهیم ."

ــ آلبر کامو ــ

سماور را خاموش کرد٬ استکان چای را که به عادت همیشه پررنگ ریخته بود برداشت و رفت سمت تنها اتاق خانه. بوی تندی توی اتاق پیچید٬ خشکش زد ! اخم کرد و رفت بالای سر مرد٬ بو بیشتر شد. از شدت عصبانیت دستش میلرزید و لیوان چای توی نعلبکی تلق تلق صدا میکرد.
دست ِ آزادش توی هوا به حرکت درآمد (عادت داشت وقتی حرف میزد دستهایش را حرکت بدهد) :
ــ : صدبار گفتم تا لگنُ برنداشتم هرکاری داری بکن٬ همیشه لجبازی میکنی٬ حالا چطوری این پتو رو بشورم؟
جوابی نیامد. دوسال بود مرد زندگیش چسبیده بود به تخت و یک کلمه هم نگفته بود٬ حتی اگر سعی کرده بود حرفی بزند  زن متوجه نشده بود٬ صدایی نشنیده بود .
مرد با چشمان بی حالتش به زن نگاه میکرد و دهنش باز بود. حالت دهانش مثل یک خنده کج و یک پوزخند گشاد بود. سکته مغزی (Brain Infarction) زندگیش را دوخته بود به تخت و لگن و داروهای ناتمام. آخرین دکتر آب پاکی را ریخته بود روی دست زن : Paraplegia ٬ و زن فکرکرده بود چه اسم زشتی.

پشیمان شد از اینکه با صدای بلند حرف زده٬ با لحن دلسوزانه ای گفت: من بخاطر خودت میگم خب. تا بخوام پتوی زیرتو عوض کنم کلی اذیت میشی.
از وقتی دامادش برایش ماشین لباسشویی خریده بود٬ زیاد اذیت نمیشد ولی حالت انزجار و بی میلی روی صورتش دائمی شده بود٬ انگار یک نفر گوشه لبهایش را به سمت پایین کشیده بود و بهشان وزنه آویزان کرده بود تا همان طوری بمانند.
با زحمت زیاد و بدون ظرافت روزهای اول پتوی کثیف را جمع کرد و پتوی دیگری زیر مرد انداخت. مرد سنگینی اوایل را نداشت. قبلا قد و قامت درشتی داشت که آب شده بود٬ حالا مثل پسربچه ای لاغر بود با پوستی زرد و مویرگهایی که از زیر پوست پیدا بود ...

پتوی کثیف را انداخت توی ماشین لباسشویی و همانجا کف آشپزخانه نشست. خسته بود٬ این زندگی که امیدی به تغییر و بهبودش نمیرفت دلزده اش کرده بود. یاد اوایل ازدواجشان افتاد ولی برخلاف همیشه چشمهایش برق نزد٬ از وضعیتش ناراضی بود.
ساعت قرص های مرد داشت دیر میشد ولی زن از جایش بلند نشد٬ در واقع نمیخواست که بلند شود. هربار لگن میگذاشت یا برمیداشت بیشتر از زندگیش متنفر میشد.
از خودش پرسید تا کی؟ ۴۵ سالش بود وهنوز میشد رگه هایی از زیبایی جوانی را توی چهره اش دید. فکر اینکه مجبور باشد تا آخر عمر لگن بذارد زیر مرد حالش را بد میکرد. نگاهش افتاد به دستهایش٬ انگشتان کشیده ای داشت ولی لکه های ریز قهوه ای پشت دستش ناراحتش کرد.
آه کشید. لباسهاش بوی تند مواد شوینده میداد. دلش به حال خودش سوخت٬ وسواس خفیف ذاتیش و بیماری مرد از پا انداخته بودش. دوسالی بود که روز خوش ندیده بود. اتاق بوی وحشتناکی میداد و هیچ وقت هوایش عوض نمیشد. بدتر از همه اینکه یک لحظه هم نمیشد مرد را تنها گذاشت چون همیشه به چیزی نیاز داشت.
شده بود یک پرستار شبانه روزی بدون هیچ تفریح یا استراحتی. نیازهای عاطفی و جسمی اش که توجهی بهشان نشده بود٬ باعث میشد فکر کند به جای بعضی اعضای بدنش یک حفره بزرگ سبز شده٬ بخشهایی از جسمش به خواب عمیق رفته بودند٬ ظرافت های زنانه را فراموش کرده بود. حتی به ظاهر خودش دیگر توجه نمیکرد٬ فایده ای هم نداشت٬ مرد که متوجه نمیشد..
نگاهی به ساعت توی هال انداخت٬ نیم ساعتی از زمان قرص ها گذشته بود٬ نگاهش روی بسته وارفارین و پلاویکس ثابت ماند و قطره اشکی از گوشه چشمانش پایین چکید...

" شهریور ۹۱ "

عکس : شادی آفرین آرش

× با تشکرات ویژه از دکتر نیک راد . این داستان واقعی ست.

× لینک دانلود Clayderman: Ballade Pour Adeline

× همیشه فکرمیکردم فقط غروبهای جمعه دلگیرن .. ولی امروز فهمیدم غروبهای پنج شنبه هم میتونن دلگیر باشن .

√ تراژدی های تابستانه

چندروزقبل٬ در یک بعد از ظهر گرم تابستانی٬ که جان میداد فقط بنشینی جلوی کولر شاملو بخوانی٬ یا هر کتاب دیگری .. حتی تماشای فیلم " اودیپ " پازولینی هم میچسبید با آن چهره عجیب هنرپیشه زن (معشوقه اودیپ )
باید برای کاری میرفتم بیرون٬ گفتم تا مقصد پیاده میروم که با یک تیر دو نشان زده باشم٬ هم کارم را انجام بدهم و هم پیاده روی کنم .. غرق جادوی موسیقی Pink Floyd میرفتم که احساس کردم اتفاقی برایم افتاده٬ چشمانم یکجوری شده بودند. احساس کردم الان است که قرنیه هایم تبخیر شوند بروند هوا ! ابداً تاخیر جایز نبود . رفتم سمت ایستگاه اتوبوس ٬ نشستم  و آن معجون معجزه گر Sno Tears را از کیفم در آوردم و در برابر چشمان کنجکاو عابران و رانندگان عینک آفتابیم را برداشتم و ..
آن لحظه از اینکه زیر ذره بین نگاه رهگذران بودم احساس خوبی نداشتم ولی خوب که فکر میکنم و خودم را جای مثلا آن دختر بچه توی ایستگاه میگذرم خنده ام میگیرد.

 نقاشی : کریستوفر اِستات

× منو آرزوهایم شده ایم دو خط موازی ٬ نه بهم میرسیم نه از هم دور میشویم ..

× لینک دانلود Richard Clayderman: Angelica Divin

√ بهشت ِ امن مده آ

۱. اگر دکترها به محاسباتشان اعتقاد داشتند و کمی هم عاطفه ٬ گه گاه یواشکی سیگار کوچولویی به بیماران میدادند. همانطور که در گذشته می گفتند : بگیرید خانم٬ یک فنجان دود بنوشید . .
ــ : مرگ آسان و بدون درد خاکستری و آبی . . میتوانید تجسم کنید چه شفقتی . . .

۲. دستش را با آب که خیلی سرد است خیس میکند٬ بعد برمیگردد و از طریق پلکانی که در تپهء شنی حفر شده میرود پای چراغ دریایی . از ان بالا دریا ٬ انگار واژگون و متورم شده ٬ آنقدر که آسمان را لمس میکند . باد موهایش را بهم میریزد ٬ انگار میخواهد خودش را هم ازجا بکند و ببرد .

ــ خانه رها شده : ژاک تورنیه ــ


√ بهشت ِ امن مده آ

آغوشت

طعم عشق میدهد

ــ و فراموشی دردها ــ

ایمان دارم که٬

رسالت من

پرستش توست . .

ــ حتی خدا هم

تحسین میکند این کفر را ــ

با لذتی عمیق

ته سیگارم را زیر پا له میکنم

و بهشتم را در آغوش میکشم . .


" مرداد ۹۱ "

نقاشی : سارا دولت آبادی

√ این روزهای پر تشویش مده آ

این روزهای سخت ٬ عجب سخت میگذرند !

شده ام دونده ء ماراتُنی بی انتها٬ که تنها چند گام مانده به خط پایان تمام توانش را از دست داده و قدم از قدم نمی تواند بردارد٬ بس که از روی موانع پریده یا دورشان زده.
دلم میخواهد بنشینم روی صندلی لهستانی و این موسیقی " فتح بهشت " لعنتی که برایش میمیرم را گوش کنم و هی زمزمه اش کنم و فقط وقتی چشم بازکنم که از همه این موانع٬ همه ء این " ورطه های هولناک بلاتکلیفی " رد شده باشم٬ انگار که یک نفر مرا زده باشد زیر بغلش و آن سوی خط پایان به زمینم گذاشته باشد٬ یا دستی بیاید و تند تند این چند صفحه ء ناخوانای کتاب سرنوشتم را ورق بزند. دلم میخواهد نفس های عمیق بکشم و غرق شوم در لذت آفتاب نیمه جان اواخر تابستان.
دلم خنکی ِ آب را میخواهد که بدود توی تنم٬ نه در استخرهای بزرگ و مجلل٬ نه٬ من همان حوض خانه ء قدیمی پدربزرگ برایم کافیست که قاطی ِ ماهی هایش شنا کنم٬ جا بدهم ماهی هارا لابه لای موهایم و آنها با خیال تپه های مرجانی اقیانوس دلشان شاد شود.
چه تصویر بدیعی میشود! دختری که به جای گوشواره های آویخته بر گوش٬ ماهی طلایی آویزان میکند لای موهایش و با پری های دریایی آوازهای دلربا میخواند در حوضی که حتی یک قایق کاغذی ندارد چه رسد به کشتی و ملوان!
دلم نه لیـکـور میخواهد نه هیچ نوشیدنی سکرآور دیگری٬ نه حتی سیگار ! دلم فقط یک گوشه امن کوچک در آغوش تو میخواهد و شراب بوسه هایت که مستم کند تا آخر این تابستان داغ تا آخر این عشقبازی طولانی خورشید با زمین !
دلم اردیبهشت های شیراز را میخواهد و عطر بهار نارنج هایش کنار آرامگاه حافظ٬ با تو. دلم روزهای طلایی پاییز را میخواهد! آه.. پاییز ! فصل عاشقی٬ دل سپردن و مستی من ..
دلم بی خیالی های و بی قیدی های همیشگی ام را میخواهد نه این روزهای متلاطم از دغدغه های تهوع آور..

دل من آرامش لحظات با تو بودن را میخواهد که موقع گرم کردن غذا توی آن آشپزخانه کوچک٬ بچرخیم دورهم و حرکاتمان مثل رقص سامبا شود. بگذار تنها نگرانیم این باشد که قبل از هم زدن خورشت قاشقت را شسته بوده ای یا نه..
دل من دل ِ خوش میخواهد٬ سیری چند؟؟ ..


" شهریور ۹۱ "

× روز پزشک ٬ مبارک . . آقای دکتر .

× لینک دانلود فتح بهشت (موسیقی ِ بلاگ) Here