√ رفیق ِ من٬ سنگ صبور غم هام
۸ سال رفاقت مون.. تیر خلاص.. بنگ .. تمام.
+ درست همون وقتی که داشتم برای تولدش نقشه می کشیدم٬ که سورپرایزش کنم ..
۸ سال رفاقت مون.. تیر خلاص.. بنگ .. تمام.
+ درست همون وقتی که داشتم برای تولدش نقشه می کشیدم٬ که سورپرایزش کنم ..
+ دلم میخواد دست همسرو بگیرم (همسر دست منو بگیره) بریم از اینجا٬ از این کشور.. بریم یه جایی زندگی کنیم که هردومون آرامش بیشتری داشته باشیم.
سرما خورده بودم و این هفته با ماسک می رفتم سر کلاس. توی راهرو ها و سالن ها سرم و می نداختم پایین و راه خودمو می رفتم. غرق خیالات خودم بودم٬ به آشناهایی که می دیدم هم توجه نمی کردم به این خیال که با اون ماسک که روی صورتمه کسی منو نخواهد شناخت! اولین نفر دختری بود که دوشب توی واحد ۲۰۵ خوابگاه شهیدرجایی همسایه م بود و بالای سرش میخوابیدم.. اومد طرفم و سلام کرد اما من هرچی فکر میکردم یادم نمی اومد کیه وقتی رفت تازه فهمیدم. دومین نفر دوستم که از دانشگاه علامه انتقالی گرفته٬ توی بوفه منو از صدای گرفته و سرماخوردم شناخت با اینکه یکسال همو ندیده بودیم :| سومین و چهارمین و دهمین نفر هم منو شناختن و من فهمیدم چقدر در اشتباه بودم که فکر میکردم بعد از فارغ التحصیلی دوستام دیگه تو دانشگاه آشنا ندارم.
همچنان چشم دیدن اتاق .. طبقه دوم روبروی دفتر امور خوابگاهی و ندارم٬ منو بی اندازه غمگین میکنه.
+ نخندین٬ اما امروز برای اولین بار همسرو توی بیمارستان و با روپوش پزشکیش دیدم! خب تا حالا پیش نیومده بود برم بیمارستان ببینمش! رفتم نرم افزارهایی که برای کارم گرفته بود ازش بگیرم. بیمار ۳۱ ساله ش امروز اکسپایر شده بود و ناراحت بود.. نشسته بودیم روی نیمکت و حرف میزدیم که همراهای بیمار اومدن دخترش خیلی گریه میکرد.. دلم گرفت.
+ هیچ وقت از این زاویه و انقدر عمیق شاملو نخونده بودم..
دنیای این روزهام شده کلاس و درس و کار. کاری که ربطی به تحصیلاتم نداره. دوستانی که دیگه به ندرت از هم خبر میگیریم. وبلاگی که به ندرت به روز میشه. همسری که تمام وقت کار میکنه برای جمع کردن گوشه های این زندگی. در حدی که امروز ۶ تا کلاس داره :| و دیروز ۲ تا کلاس تهران و ۲ تا کرج برداشته بود..
اومدم بنویسم زنده م. ممنون که تنهام نمیذارید. همچنان وقت جواب دادن کامنت ها رو ندارم :|
+ کلاس 7 ساعته ! (با یک ساعت استراحت وسطش البته) ..