√ Memento
از بیکاری و دراز کشیدن خسته شده بودم و کاغذهای توی کشویم را مرتب میکردم که چشمم افتاد به چندبرگه کوچک رنگی که توی هم تا شده بودند: دستور پخت لازانیا، فسنجون، کوفته .. و حجم خاطره ها که از لابه لای یک مشت کاغذ هجوم می آورند به ذهنم٬ به لحظه هام.
چقدر دوست داشتنی بودند روزهایی که دورهم توی چمن های دانشگاه می نشستیم و حرف می زدیم.. گاهی دستور پخت غذاهایی که تازه یادگرفته بودیم را بهم می دادیم یا کتابهایی که تازه خوانده بودیم، فیلمهایی که تازه دیده بودیم و هرچیزی که تازه کشفش کرده بودیم را به هم معرفی می کردیم. گاهی بحث هایمان درباره کارهای مجله یا کلاسهای شعر بود.یا درباره نقد بعضی کتابها یا مقاله ها. تکه کاغذی که تویش دستور پخت کوفته نوشته شده بود اما٬ کمی متفاوت بود و خاطرات زیادی برایم زنده کرد. خاطره رستوران سنتی با غذاهای خانگی که رنگ و بوی فوق العاده غذاهایش انقدر گیجم کرده بود که وقتی "او" پرسید چه غذایی سفارش دهد میخواستم اسم همه غذاها را بگویم، اما فقط گفتم کوفته و دلمه.. کاغذ را برگرداندم آن طرفش یک شعر کوتاه نوشته بودم و اسم یک کتاب، که لابد همان روز اسمش را شنیده و یادداشت کرده بودم که بعدا بخرم -اما فراموش کرده بودم-
+ ممنون از همه دوستان عزیزم. انشالله همه تون سلامت باشید. من هم بهترم٬ حداقل این طور احساس میکنم.
من مُـرده بودم/