√ دیـوانگی های پـاییـزه

ماسک بی تفاوتی زده بود به چهره اش. سعی میکرد احساسش را پشت یک چهرهء یخ زده و غیر قابل نفوذ پنهان کند ٬ و بخاطر این ویژگی بارها متهم شده بود به بی احساسی .
هروقت چیزی ناراحتش میکرد به زحمت جلوی اشکهایش را میگرفت ٬ تا در یک فرصت مناسب وقتی تنها میشد مثل آتش فشان منفجر شود از درد . 
کسی نمیدانست آن شب پاییزی خنک٬ سر آخرین میز ضلع شرقی رستوران فرانسوی میسترال نیویورک ٬ چه اتفاقی افتاده بود و چه حرفهایی زده شده بود بین مرد جوان عصبی و خانوم شیک پوش غمگین ٬ که پیراهن فلانل خاکستری پوشیده بود و بی وقفه سیگار برگ رمانوف میکشید .
گارسون ها و کارکنان میسترال اسمش را گذاشته بودند " ریـتـا " بخاطر شباهت زیادش به جوانی های ریتا هیورث ٬ و هیچ کدام به ذهنشان خطور نکرده بود ریتای زیبا ٬ ممکن است ایرانی باشد و کودکیش را توی محله صددستگاه پیروزی جا گذاشته باشد ٬ و آلبوم عکس های نوجوانیش پر باشد از عکس های گرفته شده در پارک ملت یا آن خونه توی پیروزی که حالا جایش را یک آپارتمان لعنتی گرفته بود حتما ..
کسی نمیدانست از کجا می آید و کجا میرود٬ مثل خورشیدی بود که همیشه یکهو ظهور میکرد و بعد ناپدید میشد.
چند روز بعد از دعوایشان رفته بود پارک مرکزی شهر . از دویدن که خسته شده بود نشسته بود زیر سایه افرا روی نیمکت و به خودش گفته بود : چرا به اینجا رسیدیم ؟ و بدون اینکه بخواهد به پاسخ سوالش فکر کند دوباره دویده بود .
زیر دوش حمام سُرخورد گوشه دیوارو زد زیر گریه . تلفن را گذاشته بود توی رختکن تا اگر زنگ خورد (که نمیخورد) سریع جواب بدهد .
لباس که میپوشید متعجب شد از یک سایز گشادی ِ لباسها .البته تعجبی نداشت میدانست این یک هفته ای که از رفتن " او "  میگذشت فقط قهوه خورده بود و خودش را با سیگار خفه کرده بود . بعد یادش آمد هرروز تا جاییکه توان داشته توی سنترال پارک دویده تا جسم و روحش خسته شوند و به تنهایی هایش فکرنکند .
سیگاری روشن کرد و تلفن را برداشت . تردید داشت ولی بلاخره بلیط رزرو کرد . میدانست تا میتواند باید دور شود از این شهری که هوایش عطر " او " را داشت و در هر خیابانش هزاران خاطره داشتند با هم .
به پاریس که رسیده بود بعد از گذاشتن چمدانها در هتل٬ یک راست رفته بود به کافه ای در مون مارتر . مارتینی همیشگی با زیتون اضافه سفارش داده بود و گوش سپرده بود به صداهایی که نسیم از بیرون میاورد داخل کافه .
توی کافه بود و نبود . روحش را جا گذاشته بود در رایتزویل بیچ ٬ جایی که آخرین بار رفته بود برای تفریح و با مرد شگفت انگیز زندگیش آشنا شده بود ٬ یک سال زندگی رویایی راتجربه کرده بودند ٬ سفر ٬ تفریح ٬ کار ٬ ولی حالا دوباره تنها بود . توی یک قمار ناعادلانه به رقیبش باخته بود و مرد زندگیش ترکش کرده بود تا یک زندگی رویایی تر را با زن دیگر تجربه کند .
عصر روز بعد رفت به یکی از سینماهای کارتیه لاتن ٬ فکر کرد اگر شانس بیاورد شاید اتفاق رایتز ویل بیچ اینجا در پاریس هم تکرار شود و تنها برنگردد نیویورک . هر نگاهی رو یکجور تفسیر میکرد . پسر جوانی به او خیره شده بود و باعث شده بود دست و پایش را گم کند و قهوه فرانسه لعنتی که از بوفه سینما خریده بود شلوار بریزد روی شلوارش .
بعد که فهمید پسر جوان خیره بوده به بغل دستیش چشمانش را بست و به خودش فحش داد . خندید . توی دلش کلی قهقهه زد که هنوز بعد از این همه سال زندگی در آمریکا و اروپا ٬ به زبان فارسی به خودش فحش میدهد . . با خودش حرف میزند . . و حتی به زبان فارسی خواب میدید.  بعد آرام گریه کرد و به " او " فحش داد که با رفتنش باعث شده کار به اینجا برسد و انقدر احساس درماندگی کند و از خِـفَـتی که دچارش شده بود متنفر شد .
شب که روی تخت دونفره اتاق رفته بود توی فکر ٬ ناگهان با سوزش دستش به خود آمد ٬ انقدر غرق خاطراتش شده بود که بدون توجه به سیگار روشن دستانش را توی هم مشت کرده بود .
اشکهایش را پاک کرد ٬ متکایش را بغل کرد و سعی کرد بخوابد .

آن شب در اتاق ۳۰۸ طبقه سوم هتلی در خیابان کاستی گن پاریس زنی که خوابیده بود ٬ خواب کودکی را میدید که پیراهن قرمز چین دار و کفش صورتی پوشیده و میخندد و در حیاط بزرگ خانه قدیمی خیابان پیروزی دنبال پدر و مادرش میدود . .


" مرداد ۹۱ "

 

 

عکس : شادی آفرین آرش

× عید همه مبـارک . .

√ کتیبه های یک مومیایی

۱. در تاریک روشن شبانگاهی نگاهش میکند و با حالتی ازنگرانی و شگفتی در لحن صدایش میپرسد:
ــ : آیا این احساس که٬ آدم زمین را با دو دستش گرفته تا در جهت عکس بگردد٬ یا سرانجام توانسته روی سرش راه برود٬ هیچ وقت به شما دست داده ؟

ــ : ده ها بار.

ــ : خب پس قضیه ای که تعریف کردم اهمیتی ندارد.


ــ خانه رها شده : ژاک تورنیه ــ

 

√ کتیبه های یک مومیایی

چشمهای تو

آخ ٬

چشمهای تو

و اتفاقی ناگزیر

که چنگ میزند به قلبم . .

من بی تــو

چون مومیایی فراموش شده ای

در هزاره های دورم

که انتظار گامهای باستان شناسی گمنام

و دستهای کاوشگر پُر مهرش

بی تابم کرده


" مرداد ۹۱ "

نقاشی : " رقاص فلامنکو " فابیان پرز

× از این به بعد عکسهای این وبلاگ ُ میشه Save کـرد . .

× لینک دانلود آهنگ مورد علاقم ٬ کلایدرمن . Here

× تسلیت بابت فاجـعه زلزله در آذربایجان . .

√ پریشـان گویی دلقک ِ مست

روحم درد میکند. هرچه میبینم و میشنوم درد میشود٬ زخم میشود بر روحم. زخمهایی که هرروز عمیق تر میشوند. مرهـم دارد اما.. وردی٬ دعایی مقدس و متبرک از معبد خدایان کوه المپ٬ کسی چه میداند! شاید هم پارناس..

شاهزاده داستان اما -همان که از کوه قاف بالا میرفت٬ غولها را شکست میداد و گیاه جادویی را برای مداوای محبوبش می آورد- امروز پزشکی ست که بوکوفسکی میخواند٬ پا می اندازد روی پا و "نورتیریپتیلین" تجویز میکند٬ در میان بُهت من منشی را احضار میکند و بیمار بعدی .. بیمار بعدی .. بیمارهای بعدی ...


" مــرداد ۹۱ "


× موریانه ام /

یا درون اشک های خویش تاب میخورم /

یا کتاب میخورم ..

               ــ سه گانی زیبا از : پاییز رحیمی ــ

 × و من چه معصومانه باور دارم "هزارمین صلـواتم" که پایان یابد .. خواسته هایم را اجابت میکنی ..

 × پوزش بابت تغییرات چندبـاره قالب .. تحمل فضای سیاه ُ ندارم .

 

√ تقلای نافـرجام یک غـریق

" ــ : باید زندگی را طوری تنظیم کرد که هر لحظهء آن مهم باشد.

ــ : درست است! لحظات مهم با اینکه ممکن است گاهی فریبنده باشد ولی باز شیرین و لذت بخش است.
آدم بـا لحظات بی ارزش هم میتواند بسازد و کنار بیاید .. ولی بدبختی اینجاست که زندگی جز گرفتاری های جزئی٬ جز دردسرهای کوچک و بی معنی چیزی ندارد. "


ــ پدران وفرزندان : ایوان سرگیویچ تورگنیف ــ



√ تقلای نافرجام یک غریق


ــ آمدنت ــ

بودنت ٬

ماندنت

زندگی ِ دوباره ام می بخشد

ولی تو نیستی

 و من در این خلاء

ــ ترس نبودن تو

و بودن آدمهای دیگر ــ

دست و پا میزنم

فرو میروم

در گرداب ِ ناگزیر تنهایی

و جیغ میکشم . .

جیغ میکشم . .


 " مرداد ۹۱ "

نقاشی : " جیــغ " ادوارد مونش

× مرا ببخشید بخاطر ناشاعرانگی هایم .گفته بـودم کـه این واژگان سراپا معطل ! که قطار میشوند پشت سر هم ٬ فقط بازگویی احساسات و دردهایی ست که برهنه شان میکنم مبادا در گوشه و کناری از روحم بپوسند ٬ بو بگیرند و گند بزنند بـه هرچه منطق و بی خیالی ...

× Erato ! ای الهه شعر و غزل . به کلماتم برکت بده !


× چشمها نیازمند عینکند /

روح سبز بـاغ را نگاه کن /

زاغها مترسکند . .

                      ــ سه گانی زیبا از : دکتر علیرضا فـولادی ــ

 

√ گـرفتار سنگـینی ِ سکـوت

۱. من به نظر خودم٬ تا جایی که مقدور بوده٬ هر کاری که بـرای عقب نماندن از عصر خودم برایم لازم بوده است انجام داده ام و هنوز هم انجام میدهم.. کتاب میخوانم٬ مطالعه میکنم. روی هم رفته سعی دارم هم سطح با مقتضیات زمان بمانم و پا بـه پای دیگران جلو بروم .
ولی آنها میگویند که من از زمانه عقب افتاده ام.
چه باید کرد داداش! من خودم هم دارم معتـقد میشوم که از زمانه عقب افتاده ام ..


۲. آن وقت پی بردیم که از نشستن و حرف زدن٬ از دردها صحبت کردن٬ بدون ارائه کردن طریقی برای درمان آنها٬ سودی عایدمان نمیشود ..


ــ پدران و فرزندان : ایوان سرگیویچ تورگنیف ــ

 

√ سـکوت

سکوت

چون دهان بندی محکم

نقش بسته

روی چهره غم زده ام

تبعید شده ام

به آخرین گوشه تنهایی ِ دنیا

من

که جنون ِ داشتنت

لحظه ای رهایم نمیکند

سرشاخ میشوم

تا آخرین نفس

با هیولای تنهایی


" مرداد ۹۱ "

√ تجـربـه شخـصی . .

۱. مـرد جُـذامی حـاشیـه خیـابان

زُل زده بـود به زیبـاتـرین دختـر شـهر .


۲. شرط می بندم محاله توی کیف دستی زنها قرارداد و چک بـانکی و شماره تلفنهای وحشـتناک و چیزهای کـثیف دیگه پـیدا کنی. توی کیف دستی زنها احتمالا یه دسته کلید هستُ یه آینه کوچولو و چند بـرگ دستمال کاغذی و شاید یه شیشه عطرُ یـه رژلبُ چندتا عکسُ یه ذره پول...


ــ من گنجشک نیستم: مصطـفی مستورــ



وقتی یک مایع٬ توی ظرف ریخته بشه٬ مثل اون ظرف میشه. روح آدم هم همین طور. توی هر شرایطی قرار بگیره خودشو با اون موقـعیت سازگار میکنه .البته استثناء هم وجود داره٬ اما خیلی وقتها کار دیگه ای نمی توان انجام داد جز تن سپردن به سرنوشت.
اگـر از شرایط خوب  وارد موقـعیت بدی بشیم٬ به سختی به موقـعیت جدید عادت میکنیم.

ولی وقتی از شرایط سخت وارد موقعیت بهتری بشیم خیلی راحت با شرایط جدید کنار میاییم.
انگار از اول همه چیز همینطور بوده و اصلا گذشته ای وجود نداشته . .

انگار گذشته ای نبوده . . .

انگار گذشته ای وجود نداشته . . .

مجسمه ساز: تونی آنجل

اگـر چیزی نفهمیدی مهم نیست. لزومی نداره همه نوشته های ی ِ مده آ قابل فهم باشن .
× مخاطب ِ خاص داره.

× فقـط خدا میدونه چندبار بی اختیار راجع به دیـروز نوشتمُ پاک کردم .. اتفاقات آشپزخونه .. کوچه های خلوت و تاریک .. داروخانه های بسته ..
خیلی جلوی خودمو گرفتم ولی ببین با همه خودداری٬ نتونستم ننویسم حتی اشاره وار! ولی چیزی نپرس . ناراحتم میکنه ..

√ صحنه های ناتمام

۱. اگر هرچند وقت یکبار -فقط هر چند وقت یکبار- حداقل یک اشاره مودبانهء کوچک فرمالیته می شد که علم باید به خِرد منتهی بشه٬ و اگه نشه فقط یه "وقت تلف کردن" چندش آوره ..
ولی هیچ وقت نمیشه ! توی دانشگاه کوچکترین اشاره ای از این نمیشنوی که قراره خِـرد هدف نهایی علم باشه.
به زور حتی میشنوی اصلا اسمی از خرد برده بشه ..


ــ فرانی و زویی: سالیـنجرــ

 

۱ مکالمه :

+ : چقدر خوبه که هستی . که باهم تفاهم داریم .

ـــ : اوهوم . به چی فکر کردی ؟

+ : هیچی . نیاز داشتم بهت بگم .


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

√ صحنه های ناتمام

جامانده ام

در انزوای اتاق ٬

در امتداد کاغذهای مچاله

شعرهای ناسروده

و صحنه های ناتمام


مسافرم

در قطاری

ــ به مقصد راهی بی بازگشت ــ

بدون ایستگاهی

برای خداحافظی حتی . .

یا پنجره ای

ــ رو به دشت ــ

که تکان دهم ٬ دستی

برای مترسکها . .*


" تـیر ۹۱ "

* تحت تاثیر پست یکی از دوستان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ خداونـــدا ! معجزه ای کن فایل های کامپیوترم مرتب بشن .
+ احتمالا عنوان وبُ تغییر بدم .