انگار حتما باید هرماه چند روز قبل از منس این حال و هوای مزخرف بیاید سراغم. که بدون پلک زدن اشکها یکی یکی سُر بخورند روی گونه هام. انگار حتما آن روز مزخرف باید توی روزهای کشیک یا کلاس دکتر باشد و من تنها باشم و هی برای خودم خیال های سیاه و تار ببافم و اشک بریزم. بعد هی خاطره ها را از توی صندوق ته ذهنم در بیاورم و محکم در آغوش بگیرم و آینده و فکرش هی ته دلم را بلرزانند. من احمق ترین ِ احمق های دنیا هستم. نمی توانم توی بهترین لحظات زندگیم٬ به سیاهی ها فکرنکنم و شیرینی لحظه های خوب را به کام خودم زهر نکنم. نمی توانم برای خودم حدس و گمان های مزخرف نزنم و هی برای موهومات ذهنی ام آبغوره نگیرم. یک چیزی توی سینه ام هست که انگار با نخی نامرئی وصل شده به چشم هام. بعد هی دلم که میگیرد چشمهام تار میشوند و منتظر تلنگری٬ تا ببارند و ببارند.. بعد من هر کاری کنم که حواس لعنتی ام از چیزهای ناراحت کننده پرت شوند٬ نمی شود که نمی شود.

* عنوان از ترانه عزیزم٬ احمدرضا نبی زاده