خسته تر از اونم که بخوام چیزی بنویسم و  پست بذارم اما باید بنویسم تا یادم نره. اون روز که توی اتوبوس ازجلوی سایت هسته ای نطنز رد می شدیم یه غروری نشست توی دلم و یه بغضی توی گلوم که برام عجیب بود. توی دلم گفتم اینه .. . بعد نگاهم افتاد به ماشین توریستا که کنار ماشین ما در حرکت بود. یه برق تعجب توی نگاه شون بود و همه سرشون و برگردونده بودن و نگاه میکردن .. به محوطه نیروگاه و تابلوی عکس شهید احمدی روشن.. بعد آروم اشکام اومد پایین. یاد اون روز افتادم و زنجیره انسانی اطراف محوطه نیروگاه*..

* مثلن یک روز برای بچه هام تعریف کنم که مادرشون یک حلقه از اون زنجیره بوده (:..

+ بازنشر این پست در لینک زن.