روزها به اندازه کافی کوتاه شده بودند٬ عقب کشیدن ساعت هم آخرین ضربه کاری به تن لحظه ها بود. بعد من باید خدا را شکر کنم که کلاسهای این ترمم ظهر تمام می شوند و مثل قدیمها نیست که شب خسته و بی جان برسم به ایستگاه اتوبوس های همیشه تاخیر دار.. که شب های نمناک و بارانی پاییز را توی ایستگاه اتوبوس کنار دانشگاه نیستم٬ که توی هوای تاریک سرم را تکیه نمی دهم به شیشه اتوبوس و رد قطره های باران را که سُر میخورند روی شیشه ها٬ دنبال نمیکنم. که توی اتوبوس ها دنبال چهره های آشنا نیستم و تا آخر مسیر حتا نمی ببینم چه کسی کنارم نشسته بوده٬ چه فرقی میکند چه کسی کنارم نشسته باشد وقتی من با تمام آدمهای این شهر احساس غریبگی و بیگانگی میکنم. وقتی زبان مشترکم با این آدمها را فراموش کرده ام. که یادم میرود برای شروع صحبت و رابطه های جدید باید چه حرفهایی زد و چه گفت و چه کرد.
+ همچنان مرزهای نامرئی خودم را با بخش هایی از دانشگاه که مرا یاد گذشته ها می اندازند حفظ کرده ام.

 

عکس: Aydan Kerimli

+ خیلی بده که دست و دلم به تایید کردن کامنت های پر مهرتون نمیره. درست که بشم٬ بهتر که بشم شاید تاییدشون کنم. تا اون وقت منو همین طوری تحمل کنید. حرفای خوبتون پیش ِ خودم می مونه. مرسی.
و پوزش از بعضی دوستان خوبم بابت بی معرفتیم.