بعد از دوسال همدیگر را دیدیم. با کلی خبر آمده بود٬ ازدواج کرده بود و توی یک جشنواره هم رتبه آورده بود کتابش هم داشت چاپ می شد. از من پرسید. بعد از کمی سکوت گفتم: مثل دو سال ِ پیش.

از همهء این ملاقاتها فرار میکنم. منو یاد خودم میندازند.


+ قرار شد کتابشُ برام امضا کنه..

+ جـــــیـــــــغ و هورا برای موفقیت همسرم  (: