کتابها را یکی یکی برمیدارم و توی دلم میگویم باید این یکی را هم بخرم٬ بعد یکجوری که فروشنده و بقیه آدمهایی که توی کتابفروشی هستند مرا نبینند یواشکی قیمت کتابها را نگاه میکنم ٬ نه.. از پسش بر نمیایم . حداقل نه حالا که تقریبن تمام پول ماهانه ام رفته برای خرید کتابهای درسی خیلی خیلی گران قیمت و نه چندان دوست داشتنی. کتاب را میگذارم سر جایش و نگاهم می ماسد روی لیست کتابها. از کتاب فروشی می آیم بیرون و دم در تکیه میدهم به دیوار.یک آه سرد از ناراحتی زیاد میکشم و با دلی که جامانده لا به لای قفسه کتابها و سر انگشتان سرد و یخ زده راه می افتم به سمت خانه.
بعد فکر میکنم  به شغلی که قرار است از چند روز دیگر شروع شود. شغلی که کوچکترین ارتباطی به رشته تحصیلی ام ندارد و هیچ برایم مهم نیست که خب٬ ۴ سال زحمت گرفتن مدرک کارشناسی چه می شود یا این راه پر زحمت کارشناسی ارشدم که تازه شروع شده.به این فکر میکنم که درآمدش خوب است و کار هیجان انگیزی است و مجبور نیستم هی با این و آن سروکله بزنم. و بعدها مجبور نیستم با دست خالی از کتاب فروشی بیایم بیرون . و می توانم توی لاک تنهای ِ خودم باشم.