من امروز عشق را دیدم . منظورم یک ملاقات کاملا مادّی و فیزیکی ست .
آمده بود و شده بود نفرسوم سر میز دونفرهء ما در رستورانی که عکس غذاهایش فقط توی منو خوشگل افتاده است . که غذاهایش به ذائقه ما ایرانی ها جور درنمیاید زیاد ٬ و به درد عمه خودشان میخورَد .
عشق نشسته بود سر میز ما زل زده بود به بشقاب سفالی طرحدار -سعی کرده بودند یک فضای سنتی ایجاد کنند- به قاشق تو که نیمه پر بالا میرفت و نیمه خالی پایین می آمد . کاملن متوجه بودم از مزه گس غذا بیزاری ولی وانمود میکردی از آن خوشت آمده -لابد بخاطر اینکه یکوقت من ناراحت نشوم-شیفته این ملاحظه کاری هایت بوده و هستم .
از تمام امروز از تمام غذاهای رنگینی که باهم خوردیم ٬ من فقط چشمهای تورا به یاد دارم . که زل زده بود به صورتم و جزییات را می بلعید .به چشمانم مثلا که گوشه هایشان با مداد کشیده تر شده بود یا به آن رژلب نیمه براق مات . شاید هم به حلقه موهای سرکشم که از گوشه ای زده بود بیرون .
از تمام پیاده روی بعد از ناهارمان فقط گرمای دستت را به خاطر دارم و صدای خنده ات . .
امروز میتوانست یک روز معمولی باشد یا حتی یک روز کسل کننده مثل دیروز ٬ ولی تو با پیشنهاد معرکه ات امروز را یک خاطره کردی برای هردومان .
آدم دوست دارد هی بنشیند و با تو حرف بزند٬ راه برود و با تو حرف بزند ٬ حتی توی خیالش با تو حرف بزند و توی خیالش بجای تو به خود جواب بدهد ٬ انقدر که شنونده و مصاحب خوبی هستی . انقدر که راهنمایی ها و حرف هایت "کار راه انداز" هستند . حتی اگر اولش زل زده باشم توی چشمانت و ناگهان زده باشم زیر خنده و گفته باشم " امکان نداره ... " و تو مصمم سر تکان بدهی که یعنی " میشه ٬ اگه بخوای . . " .
آدم با تو هی بهش خوش میگذرد -بگذریم از اینکه خاطرات تلخ هم باهم داریم-
 امروز هم بایگانی شد در پرونده "تجربه اولین هایم با تو" که انصافاً پرونده قطوری ست .