√ لکه های زشت
"به آنچه مارا با برخی انسانها وابسته میکند ٬ نام عشق ندهیم ."
ــ آلبر کامو ــ
سماور را خاموش کرد٬ استکان چای را که به عادت همیشه پررنگ ریخته بود برداشت و رفت سمت تنها اتاق خانه. بوی تندی توی اتاق پیچید٬ خشکش زد ! اخم کرد و رفت بالای سر مرد٬ بو بیشتر شد. از شدت عصبانیت دستش میلرزید و لیوان چای توی نعلبکی تلق تلق صدا میکرد.
دست ِ آزادش توی هوا به حرکت درآمد (عادت داشت وقتی حرف میزد دستهایش را حرکت بدهد) :
ــ : صدبار گفتم تا لگنُ برنداشتم هرکاری داری بکن٬ همیشه لجبازی میکنی٬ حالا چطوری این پتو رو بشورم؟
جوابی نیامد. دوسال بود مرد زندگیش چسبیده بود به تخت و یک کلمه هم نگفته بود٬ حتی اگر سعی کرده بود حرفی بزند زن متوجه نشده بود٬ صدایی نشنیده بود .
مرد با چشمان بی حالتش به زن نگاه میکرد و دهنش باز بود. حالت دهانش مثل یک خنده کج و یک پوزخند گشاد بود. سکته مغزی (Brain Infarction) زندگیش را دوخته بود به تخت و لگن و داروهای ناتمام. آخرین دکتر آب پاکی را ریخته بود روی دست زن : Paraplegia ٬ و زن فکرکرده بود چه اسم زشتی.
پشیمان شد از اینکه با صدای بلند حرف زده٬ با لحن دلسوزانه ای گفت: من بخاطر خودت میگم خب. تا بخوام پتوی زیرتو عوض کنم کلی اذیت میشی.
از وقتی دامادش برایش ماشین لباسشویی خریده بود٬ زیاد اذیت نمیشد ولی حالت انزجار و بی میلی روی صورتش دائمی شده بود٬ انگار یک نفر گوشه لبهایش را به سمت پایین کشیده بود و بهشان وزنه آویزان کرده بود تا همان طوری بمانند.
با زحمت زیاد و بدون ظرافت روزهای اول پتوی کثیف را جمع کرد و پتوی دیگری زیر مرد انداخت. مرد سنگینی اوایل را نداشت. قبلا قد و قامت درشتی داشت که آب شده بود٬ حالا مثل پسربچه ای لاغر بود با پوستی زرد و مویرگهایی که از زیر پوست پیدا بود ...
پتوی کثیف را انداخت توی ماشین لباسشویی و همانجا کف آشپزخانه نشست. خسته بود٬ این زندگی که امیدی به تغییر و بهبودش نمیرفت دلزده اش کرده بود. یاد اوایل ازدواجشان افتاد ولی برخلاف همیشه چشمهایش برق نزد٬ از وضعیتش ناراضی بود.
ساعت قرص های مرد داشت دیر میشد ولی زن از جایش بلند نشد٬ در واقع نمیخواست که بلند شود. هربار لگن میگذاشت یا برمیداشت بیشتر از زندگیش متنفر میشد.
از خودش پرسید تا کی؟ ۴۵ سالش بود وهنوز میشد رگه هایی از زیبایی جوانی را توی چهره اش دید. فکر اینکه مجبور باشد تا آخر عمر لگن بذارد زیر مرد حالش را بد میکرد. نگاهش افتاد به دستهایش٬ انگشتان کشیده ای داشت ولی لکه های ریز قهوه ای پشت دستش ناراحتش کرد.
آه کشید. لباسهاش بوی تند مواد شوینده میداد. دلش به حال خودش سوخت٬ وسواس خفیف ذاتیش و بیماری مرد از پا انداخته بودش. دوسالی بود که روز خوش ندیده بود. اتاق بوی وحشتناکی میداد و هیچ وقت هوایش عوض نمیشد. بدتر از همه اینکه یک لحظه هم نمیشد مرد را تنها گذاشت چون همیشه به چیزی نیاز داشت.
شده بود یک پرستار شبانه روزی بدون هیچ تفریح یا استراحتی. نیازهای عاطفی و جسمی اش که توجهی بهشان نشده بود٬ باعث میشد فکر کند به جای بعضی اعضای بدنش یک حفره بزرگ سبز شده٬ بخشهایی از جسمش به خواب عمیق رفته بودند٬ ظرافت های زنانه را فراموش کرده بود. حتی به ظاهر خودش دیگر توجه نمیکرد٬ فایده ای هم نداشت٬ مرد که متوجه نمیشد..
نگاهی به ساعت توی هال انداخت٬ نیم ساعتی از زمان قرص ها گذشته بود٬ نگاهش روی بسته وارفارین و پلاویکس ثابت ماند و قطره اشکی از گوشه چشمانش پایین چکید...
" شهریور ۹۱ "

عکس : شادی آفرین آرش
× با تشکرات ویژه از دکتر نیک راد . این داستان واقعی ست.
× لینک دانلود Clayderman: Ballade Pour Adeline
× همیشه فکرمیکردم فقط غروبهای جمعه دلگیرن .. ولی امروز فهمیدم غروبهای پنج شنبه هم میتونن دلگیر باشن .
من مُـرده بودم/