تنها نشسته بودم روی نیمکت پارک و کتاب میخواندم.. هوا خوب بود. گاهی سرم را بلند میکردم و نگاهی به اطرافم می انداختم. نور آفتاب از لابه لای شاخه درخت ها می افتاد روی صورتم. هندزفری توی گوشم بود و با صدای نسبتن بلندی یک آهنگ مسخره پخش میکرد. احساس عجیب و متفاوتی بود٬ گاهی باعث میشد تمرکزم را نسبت به مطلبی که داشتم میخواندم از دست بدهم اما بهش نیاز داشتم. کمی آرامم کرد و همهء استرس های تحمیلی این چند روز را برای مدت کوتاهی از من دور کرد.