مثلن بنشینی روی نیمکت خیال .. تکیه بدهی به پشتی اش و به این فکر کنی که دقیقن کی بود که صدای قلبت را فرشته ها شنیدند و یکشنبه را یک روز زودتر به تقویمت آوردند.. خود ِ یکشنبه را که نه.. اما اتفاقات شیرینی که قرار بود دو روز بعد بیایند٬ یک روز زودتر از راه رسیده اند. بعد لبخند بزنی٬ سرت را به دستهایت تکیه بدهی و به رنگین کمانها فکرکنی٬ به شکلات های خارجی که توی آن کافه خورده اید٬ به مرد میانسالی که میز پشتی ِ شما نشسته بوده و کلاه قشنگی داشته٬ مردی که نگران مجموعهء ناقص اسکناس های قدیمی اش بوده و  به دوستش گفته خوبه مجموعه هامونو با هم یکی کنیم.. اینجوری کامل میشن..

عکس: "نیمکت خیال" سپیده گندمی