√ لبخندهای سفالی
مونا میخندید. خنده هاش صورتی بودند٬ یا بنفش و قرمز. توی پارک کنار من نشسته بود توی چمن ها٬ حرف میزد و میخندید. مونا تمام وجودش انرژی بود. ما هم از حرفهای او و خنده هاش به خنده می افتادیم. گیر کرده بود بین ۳ تا غول افسرده و بیحال٬ اما هیچکدام اینها روی او تاثیر نداشت. مثل همیشه پر از انرژی بود. مونا می خندید و سر به سر ما میگذاشت٬ آمده بود دست ما را بگیرد و از غارمان هول ِ مان بدهد بیرون. دوستش داشتم. میخندید و میخواست ما هم پا به پایش شاد باشیم. توی دلش غصه داشت اما. من از دلتنگی هایش خبر داشتم. دلم میخواست بلندشوم محکم در آغوش بگیرمش و زیر گوشش آرام بگویم : مونا آرومتر بخند.. مبادا غصه هارو بیدار کنی. ماهایی که میبینی از اول اینجوری نبودیم.. غول های افسرده و غارنشین نبودیم٬ خنده های ما هم یک روزی از ته دل بوده.
با مونا میخندیدم اما دلم پیش "او" بود و یک عالم دلتنگی ریخته بود توی چشمهام٬ نگاهم را از بقیه میدزدیدم. نمیخواستم کسی حالم را بفهمد. توی راه که می رفتیم خانه٬ دستش را گذاشت پشتم٬ یکجوری که انگار میخواست بگوید نگران نباش. نگاهش کردم.. توی چشمهاش یک چیز آشنا دیدم. یک احساس مشترک.
عکس: Michal Deska
من مُـرده بودم/