دختری را میشناسم که دوست دارد صدای خش خش برگهای طلایی پاییزی را زیر قدمهایش بشنود.. دختری را میشناسم که موهایش را میبافد و همیشه کلی کش و گلسرهای خوشگل دارد که به موهایش بزند.. دختری را میشناسم که نه فقط با لبهایش، با چشمهای عسلی اش حتی میتواند بخندد... دختری را میشناسم که وقتی خواهرش روی تخت بیمارستان فوت کرد سرش را روی شانه من گذاشت و اشکهایمان را باهم تقسیم کردیم.. دختری را میشناسم که آن روزها دست توی دستم میگذاشت تا روی برگهای پاییزی راه برویم و آهنگهای سیاوش را دوتایی بخوانیم.. دختری را میشناسم که توی انتخاب آهنگها و فیلمها سلیقه مان یکجور خوشایندی مشترک بود..
دختری که میشناسم را پنج سال است ندیده ام با اینکه هردو زیر آسمان همین شهر نفس میکشیم، اما همیشه به یاد هم هستیم و تک زنگ ها و پیامک هایش دلم را خوش میکند به یک دوستی نامرئی اما محکم.
دختری که میشناسم َ ش چندروز پیش تولدش بوده اما بازهم طلسم ندیدن هایمان شکسته نشد تا بروم و کادوی تولدش را بدهم. اما میخواهم دعوتش کنم به کافی شاپی که دوستش دارم و بگویم هرچه میخواهد سفارش دهد، و من فقط نگاهش کنم.. اندازه تمام این پنج سالی که همدیگر را ندیده ایم، نگاهش میکنم. وقتی نوشیدنی اش را فوت میکند، یا هم میزند فقط نگاهش کنم. وقتی کیک شکلاتی اش را تکه تکه میکند و میگذارد توی دهانش نگاهش کنم، وقتی ریز میخندد نگاهش کنم، وقتی از خاطرات آن روزهایمان میگوید فقط نگاهش کنم.. بعد دستهای دخترک را خواهم گرفت و بخاطر تمام بودن هایش، بخاطر تمام خوبی هاش و بخاطر یک دلتنگی بزرگ که روی سینه ام سنگینی میکند در آغوش خواهم کشیدش و از او قول خواهم گرفت نگذارد برود پنج سال بعدی را هم پنهان شود از من..