دیدنش خوب بود٬ مثل همیشه خیلی خوب بود. حتی وقتی وسط حرفهای مهم مان یا گیلاس خوردن مان هی شاگردهایش تند و تند زنگ می زدند و از کنکور می گفتند و تشکر می کردند. از اینکه سوالهای کنکور دقیقن همان ها بوده که توی کلاس کار کرده بودند و توی جزوه شان بوده. همان جزوه ها که اولش دست نویس بودند و بعد تایپ شدند.
بعد من هی خوشحال می شدم و توی دلم قند آب می شد که تمام آن دوری ها٬ نبودن ها و دلتنگی ها نتیجه داشته. بعد هی می خندیدم که اشکهای جمع شده گوشه چشمم سر نخورند پایین. توی دلم خوشحال بودم و احساس غرور می کردم وقتی آن شاگردش که دکترای نمیدانم چی داشت با بغض حرف میزد و تشکر می کرد. یا مادر آن یکی شاگردش زنگ زده بود و هی تشکر می کرد و میگفت برای دختر دومش که سال دیگر کنکور دارد از همین حالا کلاس می خواهد.
من تمام وجودم سراپا غرور شده بود از داشتنش. از بودنش.