میگویم نه٬ حالم خوب است. سه شنبه میروم و نامه را میگیرم. روی واژه های "پنجشنبه" و "با هم" ِ بعدش تاکید میکنی٬ میدانی به تنها رفتن اینجور جاها فوبیا دارم. با بعضی ترس هایم هیچ وقت نتوانستم کنار بیایم. ترس از گم شدن٬ جا ماندن٬ جاهای ناشناس٬ آشنایی با آدمهای جدید٬ حشرات.. از این آخری خنده ات گرفته بود و یک تای ابرویت را داده بودی بالا.. یاد ابروهای خودم افتادم که همیشه سمت راستی ِ از آن یکی به طرز نامحسوسی کوتاه تر میشد .. که همیشه به این جور حساسیت هام خندیده بودی.. به حساسیتم برای تزئین غذا مثلن.. یا بالای رو سری َم که همیشهء خدا فکرمیکردم کج شده یا زیادی بالا رفته .. یا به گوشه ناخن هایم٬ که فکرمیکردم لاک شان کمرنگ تر است .. میخندم و میگویم دیگه بزرگ شده َم٬ نمیترسم. اما میدانستی حرف مفت است٬ بعضی ترس ها تا آخرش آدم را ول نمیکنند٬ مثل همین ترس تنها بودن در جاهای ناشناس. و روی "با هم" تاکید بیشتری میکنی..