لباسهای شسته و اتو شده را با دقت تا میکرد و توی چمدانهای روی تخت میگذاشت.بعد رفت سراغ کتابها. بعدتر و آخر از همه دوربین های عکاسی و فیلمبرداری حرفه ای. آپارتمان٬ دیگر خالی بود. برای همیشه یک نفر از جمع خانواده شان کم شده بود. خاطرات مشترکی که یادش می آمد همه کمرنگ بودند و مربوط به دوران بچگی.. آن موقع ها که موهای پسرک خرمایی روشن بود و عینک روی صورت کوچکش سنگینی میکرد. خانوادهء چهار نفره ای که توی چهار خانه در چهارگوشهء شهر زندگی میکردند و به ندرت با هم ملاقات داشتند مگر چقدر خاطره مشترک میتوانند داشته باشند؟ یاد دو سال پیش افتاد که توی جشن عروسی امیر٬ برادرش را دیده بود. بطری مشروب دستش بود. خیلی لاغر شده بود. موهایش٬ موهای خرمایی خوشگلش را از ته زده بود و چشمهاش بی حالت بود. به سمتش رفت و دستهای سردش را گرفت: سلام. تو چشمهای دختر غریبه ای که همراهش بود علامت سوالی دید.. نگفت این الهامه٬ خواهرمه.. دستهاش شل شدند و با صدای دورگهء کلفتی گفت: نسبت خانوادگی داریم. الهام نمیدانست خیلی وقت است دیگر خانواده برای برادر کوچکش مفهوم ندارد٬ برای هیچکدامشان مفهوم خاصی نداشت.. از همان روزی که چمدان هایش را بسته و از آپارتمان مامان رفته بود دنبال زندگی خودش٬ پدر را فقط "دکتر"و مادرش را فقط "خانم بهادری" صدا زده بود. توی جشن امیر هم فقط نیم ساعت مانده بود و بعد غیبش زده بود. الهام آخرین قاب عکس را گذاشت توی چمدان کوچکتر و در آپارتمان خالی را قفل کرد.

عکس: Joel Sossa

× داستان نیست.. واقعیت تلخی که ..