√ بار دیگر با هم..
من احمقم. نه ٬ عاشقم. یک عاشق دیوانه که پایش را میگذارد روی پدال گاز و با سرعت برمیگردد به سمت شهری که کسی را٬ عزیزی را٬ آنجا جاگذاشته. عاشق کله شقی که مثل بچه ها دلش بهانه میگیرد برای هوایی که "او" تویش نفس میکشد. جایی که "او" نباشد را دوست ندارد٬ حتی اگر بهترین شهر دنیا باشد. پایش را میگذارد روی گاز و فرمان توی دستهای لرزانش سر میخورد٬ موهایش از زیر روسری تُرکش پخش شده توی هوا٬ سر پیچ های تند با همان سرعت زیاد میپیچد و فقط به "او" فکر میکند.. جا میگذارد شهرهای غریبه را و میرود به سمت همان شهری که عزیزی را منتظر گذاشته. تاریکی هوا و جاده های خطرناک هیچ کدام مانع برگشتش نمیشوند.. فقط نگران آغوشی است که مبادا قبل از رسیدن او به خواب رفته باشد.. بازمیگردد و فنجان های داغ قهوه را آماده و چشمهای او را منتظر می یابد..
× سفر را کوتاه کردم. تحمل هوای بی تو را نداشتم..
من مُـرده بودم/