میگم: بلاخره اومدی..؟!
میگم: دلم تنگ شده بود.
میگم: دیر کردی، ولی زیاد مهم نیست.
میگم: فقط یه چیزی..،،،
چشمام یکم درد میکنن،
انقدر که اشک ریختم شبهایی که نبودی. 

میگه : همش ۲ شب نبودم که..!!!!!

میگم: ۲ شب نبودنت برام اندازه یک عمر گذشته..
دیگه بغض گلوم نمیذاره چیزی بگم..
اونهم دیگه چیزی نمیگه، شاید اصلا چیزی نگفته بوده.
دستای سردو لرزونمو میکشم روی صورتش توی قاب عکس...

" اردیبهشت ۹۱"



 عکس : الین اسمیتسون 

+
دو ساعت قبل رسیده.. ولی متاسفانه فعلا درگیر درسها و امتحانش هست...این یعنی فعلا نمیتونیم همدیگرو ببینیم.
+ یه سوتی خنده دار دادم..
+ یه تشکر ویژه و بزرگ از داداش وحید بخاطر فیلمها.

+ مامان مهربونم روزت مبارک.