" دلخوشیم که در نیمهء تاریک دنیا /
کسی مارا گم کرده است /
و دارد در به در /
دنبالمان میگردد .."

"عباس صفاری"

آه کوچکی کشیدم٬ وقتی موهایم حلقه حلقه میریخت جلوی پاهایم روی سرامیک های سفید و سرد آرایشگاه.. نه بخاطر اینکه موهایم را دوست داشتم٬ تو که خوب میدانی اگر هم دوستشان داشته ام بخاطر تو بوده٬ بخاطر رد انگشتنانت که هنوز میتوانم حس شان کنم روی جای خالی موهای بلند و خوشرنگم که دیگر ندارمشان.
هنوز جلوی آینه نرفته ام٬ طول میکشد تا به چهره جدیدم عادت کنم. مثل لباسهای تازه٬ محیط ها و آدمهای تازه.. هرچیز جدیدی که وارد زندگی ام میشود باید مدتی با تردیدهای من مدارا کند٬ تا بهش عادت کنم.
چیزی نگفته ام اما تو٬ نگفته هم میدانی کنسل شدن مهمانی دوستانه و جمعی ِ آن روز٬ دلیلش درس و دانشگاه من نبود٬ خودت میدانی چقدر از پیچاندن کلاسهایم لذت میبردم. مثل آن روز بارانی که خندیدی به من و اطوارهایم٬ که برای تماشای باران و گوش دادن آهنگ زیر باران ملایم و دوست داشتنی٬ مهمترین کلاس آن روزم را بیخیال شده بودم.
راه میرفتم روی شن های رنگی و نمناک و تا میتوانستم نفس عمیق میکشیدم .. به یاد آن روز که کنار دریا روی شن های نمناک ندویدیم و توی ساحل آتش روشن نکردیم٬ سرهایمان را توی هم فرو نکردیم و زمزمه آهنگین ِ دریا را گوش ندادیم.. زیر باران ملایم قدم میزدم عطر خاک باران خورده را می بلعیدم و به تو فکر میکردم.
نگاه میکردم به موهایم که افتاده بودند روی سرامیکها.. و فکر میکردم٬ به روزهایی که موهایم با دستان مهربانت پیوند خورده بود. برایت از موهای تازه ام نمیگویم.. نمیگویم تا خودت ببینی و دوباره از نو کشف شان کنی ..

عکس: joy st.claire