√ مینویسم، پس هستم
بر روی کاغذ ِ سیگار /
طرح زنی کشید /
طرحی چو دود٬ چو رؤیا . .
"نصرت رحمانی"
گاهی باید نوشت٬ باید نوشت و به هیچ چیز ِ دیگر فکرنکرد.
گاهی باید ننوشت .. باید نشست و خوب فکر کرد . باید فکر کرد به انگیزه نوشتن.
نوشته های من از خیلی وقت پیش٬ انگیزه و مخاطب شان را انتخاب کرده اند.
از هر طرف که رفتم به تو رسیدم و به حضور گرمت. حتی ننوشتن هم فرقی به حال واژه های مانده در ته ذهنم نداشت روی هرکدام طرحی از نگاه تو یا خنده هایت بود. با چشمان بسته هم میدیدمشان.
روی آن راه سنگ فرشی ِ باریک که تند میدویدم تو را میدیدم.
روی صندلی های آن سالن کوچک و صمیمی بین آن آدمهای آشنا و ناشناس حتی وقتی چراغها خاموش شد٬ تو را میدیدم. توی پیاده رو که تنها میرفتم و زیرلب آهنگی زمزمه میکردم٬ توی سَر و افکارم بودی.
صبح ِ آن روز که با تپش قلب و استرس بیدار شدم تا برای قبولی امتحانت دعا بخوانم -دعایی که برای کنکور خودم هم نخوانده بودم- به تو و حالت نشستنت روی صندلی فکر میکردم.
امروز وقتی توی خیابان دستهایم را آرام از دستانت بیرون میکشیدم٬ وقتی توی آن رستوران بزرگ و شیک کنارت نشسته بودم یا قبل ترَش٬ توی آسانسور ... وقتی آرام گفتم دوستت دارم٬ لرزش صدا و دستهایم همه احساسم را لو میداد .
فردا وقتی روی صندلی بانک منتظر نوبتم باشم٬ وقتی دارم فُـرم پر میکنم٬ یا خودکاری که تو بهم دادی را توی کیفم میگذارم٬ وقتی جلوی ویترین مغازه ها می ایستم و فکر میکنم " اگه اینجا بود کدومو می پسندید؟" یا "کدوم رنگ بیشتر به چشمهام میاد؟" باز به تو فکر میکنم.
ببین .
حتی شکل راه رفتن٬ غذا خوردن یا خنده هایم مثل تو شده بی آنکه متوجه باشم. توی تمام سلولهایم ٬ روحم و افکارم فقط تو را پیدا کردم.
من مُـرده بودم/