۱. غروب بود. من زل زده بودم به پشت دستهاش. هردو وحشت کرده بودیم . بس که نزدیک شده بودیم به هم . بس که معصومیت ریخته بود آنجا ٬ پشت دستها . بعد٬ من با انگشت اشاره ٬ خطی فرضی و مورب٬ درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم و به او گفتم عمیقا دوستش دارم .

۲. من شما را به شکلی درک ناشدنی٬ به شکلی غیر قابل توضیح ٬ آن چنان که حتی خودم از بزرگی آن در هراس افتاده ام٬ دوست دارم .

ــ دویدن در میدان تاریک مین : مصطفی مستور ــ


× گویا مرتب نبودن٬ نداشتن آرایش ٬ خسته بودن و .. برای بعضی از مزاحما اهمیتی نداره !

× عشق یعنی همین . یعنی امروز . کت شلوار و همبرگر و . . .