√ دستهایت ..
۱. غروب بود. من زل زده بودم به پشت دستهاش. هردو وحشت کرده بودیم . بس که نزدیک شده بودیم به هم . بس که معصومیت ریخته بود آنجا ٬ پشت دستها . بعد٬ من با انگشت اشاره ٬ خطی فرضی و مورب٬ درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم و به او گفتم عمیقا دوستش دارم .
۲. من شما را به شکلی درک ناشدنی٬ به شکلی غیر قابل توضیح ٬ آن چنان که حتی خودم از بزرگی آن در هراس افتاده ام٬ دوست دارم .
ــ دویدن در میدان تاریک مین : مصطفی مستور ــ
× گویا مرتب نبودن٬ نداشتن آرایش ٬ خسته بودن و .. برای بعضی از مزاحما اهمیتی نداره !
× عشق یعنی همین . یعنی امروز . کت شلوار و همبرگر و . . .
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط مـده آ
|
من مُـرده بودم/