سرما خورده بودم و این هفته با ماسک می رفتم سر کلاس. توی راهرو ها و سالن ها سرم و می نداختم پایین و راه خودمو می رفتم. غرق خیالات خودم بودم٬ به آشناهایی که می دیدم هم توجه نمی کردم به این خیال که با اون ماسک که روی صورتمه کسی منو نخواهد شناخت! اولین نفر دختری بود که دوشب توی واحد ۲۰۵ خوابگاه شهیدرجایی همسایه م بود و بالای سرش میخوابیدم.. اومد طرفم و سلام کرد اما من هرچی فکر میکردم یادم نمی اومد کیه وقتی رفت تازه فهمیدم. دومین نفر دوستم که از دانشگاه علامه انتقالی گرفته٬ توی بوفه منو از صدای گرفته و سرماخوردم شناخت با اینکه یکسال همو ندیده بودیم  :| سومین و چهارمین و دهمین نفر هم منو شناختن و من فهمیدم چقدر در اشتباه بودم که فکر میکردم بعد از فارغ التحصیلی دوستام دیگه تو دانشگاه آشنا ندارم.
همچنان چشم دیدن اتاق .. طبقه دوم روبروی دفتر امور خوابگاهی و ندارم٬ منو بی اندازه غمگین میکنه.

+ نخندین٬ اما امروز برای اولین بار همسرو توی بیمارستان و با روپوش پزشکیش دیدم! خب تا حالا پیش نیومده بود برم بیمارستان ببینمش! رفتم نرم افزارهایی که برای کارم گرفته بود ازش بگیرم. بیمار ۳۱ ساله ش امروز اکسپایر شده بود و ناراحت بود.. نشسته بودیم روی نیمکت و حرف میزدیم که همراهای بیمار اومدن دخترش خیلی گریه میکرد.. دلم گرفت.

+ هیچ وقت از این زاویه و انقدر عمیق شاملو نخونده بودم..