√ Doubt
دوباره دانشجو هستم. با یک شماره دانشجویی جدید که حفظ کردنش برخلاف قبلی برام سخته. مسخره س که آدم با تغییر کردن چندتا عدد٬ احساس تغییر هویت کنه...
از جلوی دفترمون که رد می شدم قلبم گرفت. رفتم جلو٬ یک وقتی که سالن خلوت بود و کسی اون طرفها نبود سرمو گذاشتم روی در٬ انگار صدای بلند حرف زدنا و خنده بچه ها رو می شنیدم. قلبم مچاله شده بود و سرم درد می کرد از هجوم خاطرات تلخ و شیرین٬ روی لبهام لبخند بود و توی چشمهام اشک.
از گروه ۵ نفره مون فقط من دوباره برگشتم دانشگاه. اینم یکجور تاوان ِ دیگه.. همیشه تنها بودن..
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۲ ساعت توسط مـده آ
|
من مُـرده بودم/