یک صدایی می شنوم. انگار یک نفر دارد با لهجه جنوبی زیر گوشم لالایی محوی میخواند. اما کسی جز من توی سایت نیست. بعد از دو روز اولین بار است به نت دسترسی دارم و این یعنی یک معجزه، بعد از دو شب نخوابیدن.. بعد از دیدن "او" جایی که حتی فکرش را نمیکردم و گرفتن دستهاش با غرور .. بعد از خیلی اتفاقات تکرار نشدنی دیگر، بعد از تجربه خوابیدن روی طبقه دوم یکی از تخت های سوییت 206 خوابگاه فلان، این تقریبا یک معجزه است ..
مراقب معجزه های کوچکی که اطرافتان اتفاق می افتد باشید. همان ها که گاهی انقدر کوچکند که فقط "خوش شانسی" تعبیر می شوند.

* کامنت هایتان را دوست داشتم. دومین احساس خوب امروزم را به شما بدهکارم  :)