√ دختر ِ دور از خانه ام٬ هایدی
از چندروز قبل گاهی میروم اینجا و عرسک های دوستان را می بینم. بعد هی از خودم می پرسم چرا من یک عروسک ندارم؟ که مثلن من هم عکسش را بگذارم اینجا؟ واقعیتش این که هربار خواسته ام عروسک بخرم٬ لحظات آخر تصمیمم عوض شده و پولش را کتاب خریده ام. ترجیح داده ام یک دوست سخنگو داشته باشم تا دوستی ساکت و صامت. هر کتابی که خریده ام به چشم دوست نگاهش کرده ام و تقریبن همه کتابهایم را دوبار یا بیشتر خوانده ام. هر کتاب کتابخانه ام برای من به معنی گذشتن از بعضی چیزهای دیگر بوده٬ مثل عروسک٬ تابلو نقاشی و .. .
یک عروسک دارم که از ۴ تا ۱۴ سالگی همراهم بود و به محض اینکه باد "بزرگ شدن" و "غرور جوانی" افتاد به کله ام٬ بردم و گذاشتمش خانه پدربزرگم بالای کمدی که توی پستو هست٬ و سپردمش به خاله ام و گفتم جان تو جان بچه ام٬ درست است پیش من نیست اما همیشه به یادش هستم و دلتنگش می شوم. و هی سنگدلی خودم را توجیه کردم اما هربار آلبوم هایمان را نگاه میکردم چشمهایم فرت و فرت خیس می شدند. توی تمام عکس های بچگی ام عروسکم با آن پیراهن توری و گوشواره های قرمز خوشگلش نشسته توی بغلم.
این جشنواره من را یاد دخترم انداخت. دختر موطلایی ام. دختر مهربانم که لبخند همیشه روی لبهایش برق میزد. دختر دور از خانه ام ..

عکس: رحیمه ابوالحسنی
× اسمش "هایدی" بود .
× من و دخترم هایدی در لینک زن
من مُـرده بودم/