√ بدون عشق، تنها
فروید (در برابر پنجرهء باز.) : امشب دنیا درد داره.
(در دور دست صدای آواز سربازهای نازی شنیده می شود.)
از همه جا سرود بیزاری بلند می شه٬ دخترم رو ازم می گیرن٬ یک بدبخت وارد خونه م میشه و من برای اولین بار تو زندگیم نمی خوام درمانش کنم ..
(سرش را به سوی ناشناس بر می گرداند.)
من شما رو معالجه نمی کنم. نه امشب٬ نه فردا. من دیگه به روان کاوی اعتقادی ندارم. دست ِ کم توی این دنیا ..
(به خودش.)
آیا وقتی همهء شهر داره آتیش می گیره باید یه قناری رو نجات داد؟ من چه جوری باز هم می تونم به درمان اعتقاد داشته باشم؟ مضحک نیست آدم بخواد یه انسان رو نجات بده وقتی تمام دنیا داره دیوونه میشه ..
(بدون اینکه سرش را به سوی ناشناس برگرداند.)
آیا واقعا" هیچ کس شما رو دوست نداشته؟
ناشناس (ناگهان تحت تاثیر.) : واقعا" دوستم داشته باشه؟ نمی دونم.
فروید (بدون اینکه سرش را برگرداند.) : بدون عشق٬ آدم فقط تنها میمونه.
نمایشنامه مهمان ناخوانده : اریک امانوئل اشمیت / ترجمه تینوش نظم جو / نشر نی
من مُـرده بودم/