دیشب خواب شان را دیدم. خواب دوستهایم را٬ که خیلی وقت است ندیدم شان. آرزو بود و منیره .. یک جایی هم پشت ستون یا دیواری٬ یک چهره آشنا ایستاده بود که هرچه فکر میکردم یادم نمی آمد کجا دیده بودمش٬ اما بیدار که شدم یادم آمد. "فریبا" بود. فریبا را بعد از آن روز عصر که رفته بودم با هم درس بخوانیم و یکهو خانه شان پر از پلیس شده بود٬ دیگر ندیده ام. حتی شماره تلفنش را ندارم. خانه شان همیشه برای من معما بود.. و تمام اهالی خانه شان. پدربزرگ نابینایش٬ مادربزرگش که همیشه نشسته بود با خودش حرف میزد٬ نوحه میخواند و گریه میکرد٬ مادرش٬ جای همیشه خالی پدرش.. یا آن روز که رفته بودم دنبالش تا برویم مدرسه و دیده بودم خانمی پای تلفن گریه میکند و هی "یاسمن" و  "محمدرضا" از وسط حرفهای نامفهومش میزد بیرون. خانه شان با آن درخت انار و باغچه کوچکش.. حیرت زده می شوم وقتی میبینم جزئیات لعنتی آن رزوها هنوز توی ذهنم مانده.

پ.ن: اشتباه کرده بودم. فقط خواب دوستان مشکل دارم را دیده بودم. بخاطر استرس های این روزهایم است .