خیلی اتفاقی رسیده بودم جلوی یک کتاب فروشی خلوت و سوت و کور. طبق عادت همیشگی رفتم تو و ایستادم جلوی قفسه رمان٬ و کتابها را یکی یکی نگاه میکردم و به خودم قول میدادم توی لیست خریدم اضافه شان کنم که "جایی برای پیرمردها نیست : کارمک مک کارتی" را دیدم. شوکه شدم٬ بارها توی کتابفروشی های مختلف دنبالش گشته بودم و پیدا نکرده بودمش. حالا توی دستهای من بود! و از همه بهتر اینکه چاپ سال ۸۹ بود و نصف قیمت این روزهایش.
من هم خیلی شیک پول کتاب را حساب کردم و آمدم بیرون. جلوتر که رفتم کتابهای دست دوم پیدا کردم. برای اولین بار٬ دوتا کتاب دست دوم هم برای خودم هـدیــه گرفتم.
روزهای این رنگی را با بوی کتاب ٬ عاشقم ..