رفته بودم استانبول. کنار اسکله رو به دریا ایستاده بودم و بوی دریا و ماهی و چوب خیس خورده مشامم را پر کرده بود. مرغهای دریایی پرواز میکردند و گاهی چند لحظه کنار ساحل می نشستند. صدایشان تمام اسکله را برداشته بود.. نسیم خنکی که می وزید لرز انداخته بود به بدنم ٬ آرام راه افتادم طرف محله های قدیمی و خیابان های سنگفرش.
خانه ها من را لبریز از حس ناشناخته ای میکردند٬ دلم میخواست یکی از آن خانه ها مال من بود٬ اهمیتی هم نداشت که کوچک باشد٬ معماری اش شرقی باشد یا غربی. توی بالکنش می ایستادم و به دریا خیره میشدم. همیشه دلم میخواسته این شهر را که گیر کرده بود بین دو قارهء مختلف٬ ببینم. حالا توی نیمه آسیایی اش ایستاده بودم و کافی بود اراده کنم تا کمتر از یک ساعت بعدش نوی اروپا باشم. استانبول معرکه بود. مردمش معرکه بودند. پر از رنگ بود و احساس خوب٬ استانبول رنگی  ِ من . .