√ گم کرده بودم َش
از کتاب فروشی که بیرون آمدم دیدمش٬ آن طرف خیابان ایستاده بود. مثل همان وقتهایش بود٬ حتی مدل آرایش و رنگ موهایش همان بود. مثل آنروزها که توی کتابخانه می نشستیم به درس خواندن اما من زل میزدم به دستهاش٬ به ناخن های لاک خورده و مانیکور شده اش٬ به خط چشمش و لبهاش .. انقدر زل میزدم توی صورتش تا متوجهم میشد و من دستپاچه٬ مثل دزدی که مچش را گرفته باشند٬ نگاهم را می دوختم به کتابم. بعدتر که با هم دوست شدیم دلیلش را برایش گفتم٬ من را یاد کسی می انداخت ... اما بعد هم را گم کردیم ٬ یا خواستیم که گم کنیم ..امروز که از کتابفروشی بیرون آمدم دیدمش٬ آن طرف خیابان ایستاده و منتظر تاکسی بود. مثل همان وقتهایش بود ..
× هدیه ای که برای خودم گرفتم .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط مـده آ
|
من مُـرده بودم/