خیلی وقت است دست به هیچ کاری نزده َم. هرروز برای تغییر دادن شرایط٬ تصمیم های زیادی میگیرم اما هیچ کدام را نتوانسته َم عملی کنم. چندروز است میخواهم بروم و کتابهای تازه بخرم اما یک نیرویی پاهایم را توی اتاقم زنجیر کرده٬ تحمل گرمای بیرون را هم ندارم. حتی خیلی وقت است فیلم هم ندیده َم. آخرین فیلمی که دیدم را یادم نمی آید. و نمیدانم چرا تا به حال اینجا از فیلمها چیزی ننوشته َم. دلم فقط یک ساحل آرام میخواهد و یک نیمکت و نسیم خنک٬ که موهایم را به بازی بگیرد.. دستهایم را توی جیب پالتوی نازکم پنهان کنم و چشم و گوش بدوزم به دریا ..

عکس: Metin Demiralay

× بخوانید یک داستان پاک را ..