√ گل هایی که برای خودم نخریدم
- همان طور که آهسته راه می رفتم عده ای را دیدم که نزدیک گل فروشی کوچک کنار خیابان ایستاده اند. من هم رفتم و یک دسته گل خریدم. مرد گل فروش گفت: روز یکشنبه حتما باید روی میز یک دسته گل باشد٬ شوهرها به این چیزها خیلی اهمیت میدهند. با تکان دادن سر لبخندی زدم٬ اما در حقیقت وقتی آن دسته گل را می خریدم نه به میشل فکر میکردم نه به ریکاردو٬ حتی برایم اهمیت نداشت که آنها از گل هایم تعریف کنند یا نه. آن دسته گل را برای خودم می خریدم تا هنگام قدم زدن در دستم بگیرم.
- با وجود آنکه همان کارهای عادی هرروزی را انجام می دادم اما همه چیز به نظرم عجیب می رسید. حتی تراموای قدیمی محله ما که سال هاست هر روز سر ساعت معین سوار می شوم٬ به نظرم یکی از آن ترامواهایی می رسید که وقتی سحرگاه٬ خسته و کوفته به شهر ناشناسی می رسیم سوار می شویم و اطمینان نداریم که مارا به جایی که می خواهیم برویم می رساند یا نه..
دفترچه ممنوع : آلبا دسس پدس / ترجمه بهمن فرزانه / انتشارات بدیهه
من مُـرده بودم/