بعد از سه سال امروز رفتم آموزشگاهی که آنجا کلاس میرفتم. همه چیز مثل سه سال قبل بود. مغازه ها٬ آدمها٬ خانه ها٬ حتی پیرمردی که جلوی در خانه اش توی پیاده رو می نشست.. همه چیز سر جایش بود. انگار زمان در این گوشهء شهر متوقف شده بود. یا دستی من را برده بود به ۳ سال قبل.. فقط من مریم سه سال پیش نبودم.

عکس: Julie de Waroquier

× زنگ زدم دانشگاه به مسئول " ا.د " برای پیگیری یکی از کارهایم که جوابش دیروز آمده بود. اما اتاقش نبود مثل همیشه. زنگ زدم به اتاق مسئول آموزش که این خانم همیشه میرفت می نشست آنجا به حرف زدن و چای خوردن و خاله بازی. به سختی پیدایش کردم و اما جواب خانم کارمند: من خبر ندارم خانوم. دیروز اصلن کامپیوترمو روشن نکردم! جهان سوم یعنی همین جا.

× ساعت اداری تمام شد.الان ساعت ۱۳:۵۰ هست و هنوز بهم خبر نتیجه رو نداده. احتمالن هنوز کامپیوترشو روشن نکرده..