حال آدمی رو دارم٬ انقدر خورده که روی پا٬ بند نیست. بعد که مستی از سرش میپره نمیدونه اون همه خوشبختی و توی خواب میدیده یا بیداری.. دوباره پناه میبره به بطری هاش و انقدر میخوره که دوباره روی پا٬ بند نباشه ..