√ گنجشک ها فقط یک نُت بلدند
کتاب میخوانم٬ آهنگ گوش میدهم٬ با مادر درباره عروس تازه دوستش که همکلاسی قدیمم بوده حرف میزنم٬ راجع به طعم خوب چای جدیدمان و اینکه بهتر است همیشه از همین چای بخریم نظر میدهم٬ روسری قشنگم را که کلی هوادار پیدا کرده از روی دسته مبل برمیدارم و تا میکنم٬ گوشیم را شارژ میکنم و در همین حال بازیهاش را بالا پایین میکنم٬ شینیون ساده ای که توی کتاب آرایشی َم توضیح داده شده امتحان میکنم٬ کمدم را خالی میکنم کف اتاق و مرتبش میکنم٬ کشوها را مرتب میکنم.. اما هیچ فایده ای ندارد.. دوشنبه و اتفاقاتی که قرار است بی افتند از ذهنم پاک نمیشود.
× کشوها را که مرتب میکردم به کشف غم انگیزی رسیدم : تقریبن تمام بدلیجات اندکی که دارم به رنگ مشکی هستن :|
× عنوان از عباس صفاری.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط مـده آ
من مُـرده بودم/