√ روزگار از دست رفته
زنگ زده بود که حالش خوب نیست و میخواهد ببیندَ م٬ من هم با تمام خاطرات سیاه و تلخی که از او خانواده اش داشتم نتوانستم نه بگویم و رفتم . توی پارک قرار گذاشته بودیم٬ و او با همسرش آمده بود. از همان لحظه که روی نیمکت رو به من و پشت به شوهرش نشست همه چیز دستگیرم شد اما حرفی نزدم٬ خودش شروع کرد از داستان تلخ خیانت گفت و گفت و راجع به مشکلش حرف زدیم و حرف زدیم٬ به خودمان که آمدیم هوا داشت تاریک میشد. دعوتم کرد یک روز بروم خانه اش ٬ لبخند زدم و سر تکان دادم که می آیم و سوار اتوبوس شدم. روی صندلی کنارم خانمی نشست که چادرش را کیپ خودش گرفته بود. گوشی اش دستش بود و توی شماره ها میچرخید با چند نفر هم تماس گرفت اما مکالمات کوتاه بودند و سرد. بعد که ناامید شد سرش را چسباند به شیشه و زل زد به خیابان. صندلی من اما شیشه نداشت که سرم را بچسبانم بهش و غرق شوم توی افکارم ..
من مُـرده بودم/