گاهی هم فکرمیکنم به لبخندی که آن روز جلوی موزه ایران باستان٬ پاشیده ام توی دوریبن آن توریست های کُره ای و بعد آلمانی که خواهش کرده بودند توی عکس دسته جمعی شان باشیم. به رژلب کمرنگی که آن لبخندها را هی صورتی میکرد. و آن مرد جوانی که اول از پشت نرده ها از ما عکس پنهانی گرفته بود و به "ف" نشانش داده بودم٬ بعد دست انداخته بودیم دور گردن هم و لبخند زده بودیم توی دوربینش که حداقل یک عکس درست و حسابی از ما گرفته باشد که بتواند به کسی نشانش دهد و یاد دستی می افتم که با خنده برایمان تکان داده بود و رفته بود.
باید خیلی فکرکنم تا همهء لبخندهایی که توی عکس ها ٬ آلبوم ها و دوربین های دیگران جا گذاشته ام یادم بیاید. اما تو باید همه لبخندهایت را برای من کنار بگذاری٬ توی دوربین من جا بگذاری و زندگی من را صورتی کنی با لبخندهات.