ته باغ کنار استخر سه تا اتاق قدیمی بود. یک درخت شاه توت بزرگ از وسط دیوار اتاق اول بیرون آمده بود٬ نصف تنه اش توی اتاق و نصفش بیرون بود و چترش سایه می انداخت روی استخر. همان اتاقی که در چوبی داشت و میگفتند فلانی".." مدتی آنجا زندگی میکرده٬ و برای بچگی های من پر از رمز و راز بود.
خیلی چیزها آنجا پیدا کرده بودم٬ یک کتاب آناتومی که زبانش "انگلیسی یا شاید هم فرانسه" برای ۸ سالگی من خیلی عجیب بود و عکس هایش عجیب تر. توی همان اتاق بود که مجله های قدیمی فیلم و روزنامه هارا پیدا کرده بودم. روزنامه اطلاعات قدیمی که تاریخش مال قبل از انقلاب بود و عکس سه نفر از خواننده های زن آن وقتها رویش چاپ شده بود. کاغذش گلاسه بود و من از دست کشیدن رویش خوشم می آمد. میخواستم مدل موهایم را مثل یکی از آن خانومها بزنم و مادر نمیگذاشت. من هم توی خیالم لباسهایی مثل مال او را به تن میکردم و برای خودم نقشه میکشیدم.
توی آن اتاق که عصرها بهشت من میشد خیلی چیزهای دیگر هم پیدا کرده بودم: یک دسته ورق ِ بازی که نمیدانستم چیست و به چه دردی میخورد اما طرح های رویش را دوست داشتم و نگهشان داشتم٬ یک مجله که اسمش را نمیدانم٬ جلدش هم کنده و گم شده بود و پر از داستان بود. و من عاشق داستانی بودم که تویش پسری به اسم "دنی" برای خانم پیر قصه رمان "جنگ و صلح" میخواند٬ و این واژه های طلایی توی ذهن من حک میشدند و تا امروز هم توی سرم چرخ میخورند. اما بیشتر از همه مجله های فیلم را دوست داشتم. آرشیو کامل و با ارزشی که وقت و هزینه زیادی صرفش شده بود و نمیدانم چطور سر از آن اتاقک انباری درآورده بود. من خاکشان را میتکاندم و مینشستم روی پله های کنار استخر زیر سایه شاه توت٬ و صفحه به صفحه اش را می پرستیدم. بخش مورد علاقه ام صفحات معرفی فیلمهای روز بود٬ که خلاصه فیلمها با چند عکس سیاه و سفید از صحنه های فیلم تویش بود . گمانم از همان روزها بود که علاقه به فیلم٬ از صاحب ناشناس آن مجله ها آرام آرام به من منتقل میشد..