کنترل را برمیدارم هی کانال های تلویزیون را عوض میکنم.چای سبز مینوشم٬ میروم توی آشپزخانه و می آیم بیرون. می نشینم روی کاناپه٬ لم میدهم دراز میکشم٬ بلند میشوم میروم جلوی آینه دستی به موهایم میکشم٬  آرایش میکنم پاک میکنم٬ می نشینم روی زمین لاک میزنم پاک میکنم.. بلند میشوم میروم جلوی کتابخانه "کالیگولا" ی کامو را برمیدارم. مینشینم روی تخت و بازش میکنم. چند صفحه بیشتر نخوانده ام که بلند میشوم کتاب را میگذارم روی تخت میروم توی آشپزخانه٬ به قابلمه روی اجاق گاز ناخنک میزنم٬ گرسنه نیستم صبحانه و ناهار هم نخورده ام اما بدجور حوصله ام سر رفته٬ یک لیوان چای دیگر میریزم و میروم توی بالکن. همیشه دوست داشتم خانه ام بالکن بزرگی داشته باشد که تویش یک میز کوچک و صندلی بگذارم بنشینم رویش٬ کتاب بخوانم و هی چای بنوشم.. اما بالکن این خانه خیلی کوچک است٬ مامان تی و جارویش را گذاشته اینجا با سطلی که فکرکنم تویش سیب زمینی و پیاز است.. از روز اول گفتم این خانه را دوست ندارم اما کسی به حرف من گوش نداد٬ آن وقتها ۹ ساله بودم انگار.. برمیگردم توی اتاق٬ لیوان را میگذارم روی میز و  "کالیگولا" را برمیدارم٬ ادامه میدهم اما چیزی نمیفهمم.

"بزرگزادهء اول:به هر صورت٬ خوشبختانه غصه ها ابدی نیستن.شما قادرین بیش از یک سال غصه بخورین؟" ص ۲۵

کتاب را میبندم و میگذارمش توی کتابخانه. بعد می نشینم روی تخت و فکرمیکنم چرا باید هر ماه ۷ روز کشیک داشته باشد؟ روزهای نبودنش من دیوانه میشوم٬ مثل کالیگولا ..