من در هیجان دیدن آلیانکا هستم. قرار است فردا توی یک مهمانی شلوغ همدیگر را ببینیم. بعد از آن روز دلتنگ کنندهء نوروزی که آمدم خانه تان و نبودی٬ همدیگر را ندیده ایم هنوز. از همان روز که تنها ایستاده بودم توی اتاق نیمه تاریکت و بغض داشتم..
یک احساس خاصی دارم که نمیدانم چیست و چه نامی باید برایش گذاشت. مثل وقتی آدم دارد خواب میبیند. مثل وقتی از چیزی دل کنده ای و میدانی قرار است به زودی برای همیشه ازش جدا شوی. وقتی دلبستگی َت را میخواهی انکار کنی ..

× "م" عزیزم روزت مبارک٬ همهء مهربانی هایت را درک میکنم ..