هر روز لباسهای خوبش را میپوشید٬ به سر و وضعش میرسید و میرفت به ایستگاه مترو٬ همان جای همیشگی روی نیمکت همیشگی می نشست و زل میزد به ریل ها. آدمها تقریبن با عجله از جلویش رد می شدند و بعضی هاشان نیم نگاهی هم به او می انداختند اما هیچ چیز نمی توانست توجه زن را جلب کند. معلوم بود غرق خاطرات گذشته اش میشود. خاطرات مردی که سالها قبل روزی کنار همین نیمکت از او خداحافظی کرده بود و با خنده قول داده بود برگردد و آنجا منتظرش بماند..

 

عکس: Jay King

کنار پنجره می نشینم و دست هایم را میگذارم زیر چانه ام و هر روز منتظر آمدنت میشوم. مهم نیست انتظار چقدر طول خواهد کشید. مهم نیست که روبروی پنجره فقط دیوارهای بلند خاکستری و سرد میبینم. من به دیوارها نگاه نمیکنم٬من توی دیوارها تو را می بینم و روزهای با تو را ..